تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
اندلس نزد ايشان بود . الرئيس كه زمام دولت اسماعيل به دست داشت . وزير محمد بن الخطيب را نيز به زندان افكند و در زندان بر او سخت گرفت . ميان او و خطيب ابن مرزوق از زمان اقامت در اندلس روابط دوستى بود . ابن مرزوق زمام اختيار سلطان ابو سالم به دست داشت . او را واداشت تا سلطان مخلوع را از وادىاش به مغرب خواند . سلطان ابو سالم بپذيرفت و به دولتمردان اندلس پيام داد كه راه او بگشايند تا از وادى آش به نزد او آيد . همچنين يكى از اهل مجلس خود ، الشريف ابو القاسم التلمسانى را نيز به اندلس فرستاد تا شفاعت كند باشد كه ابن الخطيب را از زندان آزاد سازند . ابن الخطيب آزاد شد و در صحبت الشريف ابو القاسم به وادى آش رفت و در ركاب سلطان خود محمد مخلوع به نزد سلطان ابو سالم آمدند . سلطان از آمدن ابن الاحمر شادمان شد و با مركب خويش به استقبالش رفت و جاى او در كنار تخت خويش قرار داد . ابن الخطيب در اين مجلس قصيدهء خويش - به همان شيوه - بخواند و از سلطان دادخواهى كرد . سلطان نيز وعدهء ياريش داد . و آن روز از روزهاى ديدنى و فراموش ناشدنى بود . سلطان آنان را اكرام بسيار كرد و براى آنان كه در ركاب او آمده بودند ارزاق و راتبه معين كرد و ابن الخطيب را نيز اموال و اقطاع داد . چون ابن الخطيب با سلطان انس گرفت از او اجازت خواست كه به مراكش رود و از آثار ملوك در آنجا ديدار كند . سلطان اجازت فرمود و به عمال خود نوشت كه مقدمش گرامى دارند . آنان نيز در اين گراميداشت بر يك ديگر پيشى مىگرفتند . چون به هنگام بازگشت به سلا رسيد به مقبرهء ملوك در شاله رفت و بر قبر سلطان ابو الحسن بايستاد و قصيدهء خود را در قافيهء راء در رثاء او بخواند و از روح او براى باز پس گرفتن املاك خود در قرطبه مدد خواست . و مطلع آن اين است :
ان بان منزله وشطت داره * قامت مقام عيانه اخباره قسّم زمانك غيرة او عبرة * هذا ثراه و هذه آثاره
سلطان ابو سالم به دولتمردان اندلس نامه نوشت و شفاعت كرد . در تمام مدتى كه در مغرب بودند ، ابن الخطيب جدا از سلطان خود در سلا مىزيست . در سال 763 سلطان محمد المخلوع به اندلس به مكان خويش باز گرديد . و ما از آن ياد كرديم . و آنچه را كه واپس گذاشته بود از زنان و فرزندان از فاس از پىاش فرستادند . امور دولت در اين روزگاران در دست عمر بن عبد اللّه بن على بود . ابن الخطيب را از سلا فرا خواندند وزير نظر او قرار دادند . سلطان از آمدنش شادمان شد و او را به مقامى كه داشت باز گردانيد و همان مقام كه از آن رضوان بود به دو ارزانى شد . عثمان بن يحيى بن عمر شيخ جنگجويان و فرزند شيوخ ايشان بود چون احساس كرده بود كه از الرئيس صاحب غرناطه به او آسيبى رسد با پدرش به طاغيه پيوسته بود . يحيى از آنجا به اندلس آمد و عثمان در دار الحرب ماند . او با سلطان در ايام دورى از وطن مصاحبت داشته بود و به او خدمتها كرده بود . چون دريافتند كه به دست طاغيه پيروزيى نصيب آنان نخواهد شد از او نوميد