تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
دست يافتند و آنان را نزد سلطان بردند . سلطان آنان را به فاس فرستاد و در قصور خويش جاى داد . غلام ابو حمو عطية بن موسى صاحب شلف را بگرفت و بر او منت نهاد و نزد يارانش باز فرستاد . ابو حمو از معركه جان به در برد و خود را به عبد اللّه بن صغير رسانيد و به او پناه برد . عبد اللّه بن صغير راهنمايانى در خدمت او نهاد تا به تيكورارين از بلاد قبله ( جنوبى ) راهنماييش كردند و در آنجا فرود آمد . اين واقعه چند شب بعد از فتح تيطرى بود . سلطان را قدم در مغرب اوسط استوار گرديد و شورشيان و آشوبگران را از آن براند و همهء عربها به خدمت او روى آوردند ، برخى برغبت و برخى از بيم و هراس . وزير ابو بكر بن غازى با مشايخ عرب - از همهء احيا - از اقصاى شرق بيامد . سلطان همگان را صله داد و از آمدن ايشان خشنود شد و به استقبال ايشان سوار گرديد و از مشايخ عرب خواست كه گروگانهاى خود نزد او نهند تا دليل فرمانبردارى ايشان باشد . و نيز براى راندن ابو حمو از تيكورارين اقدام نمايند . آنان به زمستانگاههاى خود رفتند بدين آهنگ كه لشكر برانگيزند و به تعقيب ابو حمو پردازند و ما از آن ياد خواهيم كرد . ان شاء اللّه تعالى .

خبر از آمدن وزير محمد ابن الخطيب به نزد سلطان در تلمسان هنگامى كه از سلطان خود ابن الاحمر صاحب اندلس بريده بود .

اصل اين مرد از لوشه بود ، در يك منزلى غرناطه در زمينى معروف به مرج بر ساحل رود شنجيل و به قولى شنيل . اين رود در اين سرزمين از جنوب به شمال جارى است . اسلاف او نيز از اين ديار بودند و در زمرهء وزرا به شمار مىآمدند . پدرش ابو عبد اللّه به غرناطه مهاجرت كرد و ملوك بنى الاحمر او را به خدمت گرفتند و نظارت بر انبارهاى غلات را به او واگذار كردند . پسر او محمد كه اكنون از او سخن مىگوييم در غرناطه پرورش يافت و نزد مشايخ غرناطه علم آموخت و به صحبت حكيم مشهور يحيى بن هذيل اختصاص يافت و از او علوم فلسفى اخذ كرد و در طب سر آمد شد و از ادب بهره‌اى وافى گرفت و در نزد استادان اين فن از نظم و نثر به مقامى ارجمند رسيد چنان كه در شعر و ترسل بىهمانند شد . سلطان ابو الحجاج از ملوك بنى الاحمر را مدح گفت و نام و آوازهء او در طى آن مدايح به سراسر آفاق منتشر گرديد . سلطان بر مقام او در افزود و به درگاه خود در ديوان رسالت زير دست ابو الحسن بن الجياب كه در مغرب و اندلس در نظم و نثر سرآمد همگان بود جاى داد . در غرناطه از عهد محمد مخلوع كاتب سلطان بود و چون وزير او محمد بن الحكيم كه زمام اختيارش را در دست داشت و بر او تحكم مىكرد - چنان كه گفتيم - كشته شد ، ابن الجياب به رياست ديوان رسالت برگزيده شد . او نيز بر اين منصب بود تا در سال 749 در طاعون همه گير آن سال بمرد . سلطان ابو الحجاج پس از مرگ او محمد بن الخطيب را به رياست ديوان برگزيد و كتابت با وزارت توام گردانيد و لقب وزير يافت و سپس مقام وزارت از آن خود ساخت . در