چون سلطان ابو سالم همهء اميرزادگانى را كه احتمال نامزدى حكومت مىداد به رنده در حبس و بند افكند ، عبد الرحمان بن على ابو يفلوسن از آن ميان بيرون آمد و به غرناطه رفت و به عموهاى خود پيوست .
ابو سالم همواره از وجود ايشان در بيم و رنج به سر مىبرد . تا آنجا كه محمد بن ابو يفلوسن فرزند خواهر خود تا حضريت را كه در تحت تكفل او و خواهرش بود به قتل رسانيد ، زيرا سخنچينان چيزهايى از او حكايت كرده بودند . هنگامى كه ابو عبد اللّه المخلوع پسر ابن الحجاج به مغرب آمد و بر سلطان ابو سالم وارد گرديد و تحت كفالت او قرار گرفت ، و رئيس محمد بن اسماعيل زمام امور غرناطه به دست گرفت و به كشتن فرزندان سلطان ابو الحجاج پرداخت ، ابو سالم نيز او را پيام داد كه آن تبعيديان را نيز در بند كشد ، تا او نيز ابو عبد اللّه المخلوع را نزد خود نگهدارد و عنان هوا و هوس او را در بازگشت به غرناطه باز كشد .
رئيس محمد بن اسماعيل نيز ايشان را به حبس فرستاد و بند برنهاد . در اين احوال روابط ميان محمد بن اسماعيل و طاغيه تيره گرديد . طاغيه لشكر بياورد و بسيارى از دژهاى مسلمانان را تصرف نمود . آنگاه به سلطان ابو سالم پيام فرستاد كه ابو عبد اللّه المخلوع را رها كند تا نزد او آيد ولى ابو سالم تا به عهدى كه با محمد بن اسماعيل بسته بود وفادار مانده باشد از اين عمل سرباز زد . ولى پس از چندى كه طاغيه قصد تجاوز به مرزهاى او نمود ، خواستهء او برآورد و ابو عبد اللّه المخلوع را با صندوقهاى پر از صلات و عطاياى خويش روانه ساخت و به ناوگان خود در سبته فرمان داد كه او را از آب بگذرانند ، علال بن محمد نيز او را به كشتى نشاند و خود با او به نزد طاغيه رفت . اين خبر در غرناطه به رئيس محمد بن اسماعيل رسيد . در خلال اين احوال ابو حمو صاحب تلمسان نيز به او پيام داده بود كه فرزندان ابو على را نزد او فرستد تا آنان را بر ضد سلطان ابو سالم بر كار دارد .
رئيس محمد بن اسماعيل آنان را آزاد كرد و عبد الحليم و عبد المؤمن و عبد الرحمان پسر برادرشان على ابو يفلوسن را به كشتى نشاند و آنان در همان زمان هلاكت ابو سالم به هنين رسيدند . صاحب تلمسان ايشان را پناه داد و اكرام كرد و از آن ميان عبد الحليم را به امارت مغرب نصب نمود .
محمد السبيع بن موسى بن ابراهيم از عمر بن عبد اللّه بريده و به تلمسان آمده بود . در آنجا با عبد الحليم ديدار كرد و او را از هلاكت ابو سالم خبر داد و با او بيعت نمود و ترغيبش كرد كه به مغرب رود . سپس پياپى رسولان بنى مرين برسيدند و او را به مغرب فرا خواندند . ابو حمو او را لوازم و برگ سلطنت داد و به سوى مغرب روانه نمود . محمد السبيع نيز به وزارت او برگزيده شد و با او در حركت آمد و شتابان رهسپار مغرب گرديد . در راه محمد بن زكدان ، از فرزندان على ، از شيوخ بنى ونكاسن ، اهل دبدو در مرز مغرب ، او را بديد و با او بيعت كرد و قوم خود را به اطاعت او دعوت نمود و خود با آنان روى به راه آورد . يحيى بن رحو و مشايخ از آن هنگام كه عهد خود با ايشان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 353
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٥٣