تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
مىخواست كه از وابستگان او چون فرزندان و برادران و نزديكان او در كارهاى خويش مدد گيرد . ميان غرسية بن انطون و سليمان بن ونصار دوستى بود . آن شب كه از نزد سلطان پراكنده شده بودند بر او وارد شد و چون شراب در او اثر كرد در باب قتل عمر بن عبد اللّه سخن گفتند و قرار بر آن نهادند كه پس از قتل او سليمان بن داود را كه اكنون در نزد او زندانى است به وزارت برگزينند زيرا هم بسال و هم بتجربه از او بيش است . اين خبر به عمر بن عبد الله بردند . چون كسى از محافظان و ياران بر گرد او نبود سخت بترسيد . عمر بن عبد اللّه نزد سردار موكب سلطان ابراهيم البطروحى كه از اندلسيان بود پناه برد و چون ماجرا باز گفت آن مرد با او بيعت كرد كه تا پاى جان از او دفاع خواهد كرد . سپس ياران عمر بن عبد اللّه خود برسيدند و او نزد يحيى بن رحو شيخ بنى مرين و صاحب شوراى ايشان شكايت برد . او نيز به شكايتش گوش فرا داد و وعده داد كه ابن انطوان و اصحابش را از ميان بردارد . پس از آن ابن انطون و سليمان بن ونصار كه پيمان بسته بودند به قصر در آمدند . اين انطون جمعى از مسيحيان را با خود همراه كرده بود كه در موقع ضرور از آنان يارى خواهد . چون بنى مرين بر حسب عادت خويش به مجلس سلطان در آمدند و طعام خوردند . عمر بن عبد اللّه ، ابن انطون را در حضور يحيى بن رحو و بطروحى فرا خواند و از او خواست كه سليمان بن داود را از خانهء خود به زندان تحويل دهد . ابن انطون از فرمان سر برتافت . عمر بن عبد اللّه فرمان داد كه او را بگيرند . ابن انطون در برابر رجال و دولتمردان مقاومت ورزيد و خنجر خويش بركشيد تا از خويش دفاع كند . بنى مرين برجستند و در حال به قتلش آوردند و هر كه را از سپاهيان مسيحى كه در خانه يافتند كشتند . مسيحيان به لشكرگاه خود در نزديكى بلد الجديد گريختند . اين لشكرگاه الملاح ناميده مىشد . در ميان مردم شهر شايع شد كه ابن افطون مىخواسته وزير را بكشد . مردم به كوچه‌هاى شهر افتادند هر جا مسيحى ديدند كشتند . سپس به الملاح هجوم آوردند تا هر كه را از سپاهيان مسيحى در آنجا مىيابند بكشند . در اين روز همهء اموال و امتعهء ايشان به غارت رفت . بسيارى از باده‌خواران هم كه براى باده خوارى به الملاح رفته بودند به دست اينان كشته شوند . عمر بن عبد اللّه ، سليمان بن و نصار را نيز تا شب در زندان بداشت . چون شب در رسيد كس فرستاد تا او را كشتند . سليمان بن داود را به يكى از خانه‌هاى دار الملك برد و در آنجا زندانى كرد و بر كار خود استيلاى تمام يافت . كار شورا به دست يحيى بن رحو افتاد و بنى مرين بر او گرد آمدند و او بدين طريق بر دولت و وزرا پيروزى و برترى يافت . يحيى بن رحو را با خواص سلطان ابو سالم سخت دشمن بود و به كشتن ايشان آزمند بود . ولى عمر بن عبد اللّه ، مىخواست آنان را زنده نگهدارد زيرا مىپنداشت كه مىتواند از اين طريق به طايفه و خاندان ابن ماساى استظهار جويد . از اين رو ميان عمر و يحيى خلاف افتاد و براى يحيى بن رحو و مشايخ معلوم شد كه انگيزهء عمر در زنده نگاه داشتن