تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
سعيد بن موسى العجيسى از پروردگان سلطان را فرماندهى داد و به تلمسان روانه ساخت . احمد بن مزنى را هم كه از قلمرو خويش آمده بود خلعت وصله داد و با اين لشكر روانه نمود . سعيد بن موسى العجيسى با سپاه خود به تلمسان آمد و در ماه صفر سال 760 بر در شهر فرود آمد . جماعات بنى عامر و سلطانشان موسى بن يوسف نيز به دفاع بيرون شدند ولى مغلوب گرديدند و به شهر تحصن گرفتند . چند روز نبرد در پيوستند عاقبت مهاجمان به شهر حمله كردند و در هشتم ربيع الاول شهر را تصرف نمودند و لشكريان و مردم را تاراج كردند و غنايم بسيار به دست آوردند . سعيد بن موسى ، پسر سلطان را به مكان صغير بن عامر برد . صغير بن عامر او را و همهء كسانى را از قومش كه پس از او آمدند پناه داد . مردانى از فرزندان عامر پيشاپيش آنان حركت مىكردند و راهها را وارسى مىكردند تا او را به مكان امنى در دار الملكشان رسانيدند . ابو حمو بر ملك تلمسان مستولى گرديد . آنگاه از آن اشياء نفيس كه در خزاين حكام پيشين يافت هديه‌اى براى فرمانرواى بر شلونه بطره پسر قنط بفرستاد . او نيز در عوض اسب راهوار ادهمى با زين و ستام زر برايش فرستاد . ابو حمو آن را براى سوارى خود برگزيد و هداياى ديگر را در راههايى كه ضرورى مىنمود صرف كرد . و اللّه غالب على امره .

خبر از حركت وزير ، مسعود بن ماساى به تلمسان و غلبهء او بر آن سپس عصيان او و امارت دادن منصور بن سليمان

چون وزير حسن بن عمر از حوادث تلمسان و استيلاى ابو حمو موسى ( دوم ) بن يوسف بر آن خبر يافت ، مشايخ بنى مرين را گرد آورد و فرمان داد كه به سوى تلمسان در حركت آيند . آنان گفتند كه او خود به تلمسان نرود بلكه به بسيج لشكر پردازد و وعده دادند كه آنان همگى در اين پيكار شريك خواهند بود . حسن بن عمر خزاين اموال بگشود و همه را عطا داد و هر نقيصه كه بود بر طرف ساخت و در خارج بلد الجديد لشكرگاهى بر پا نمود . آنگاه مسعود بن رحو بن ماساى را به فرماندهى برگماشت و اموال و آلات ارزانى داشت و به تلمسان فرستاد . منصور بن سليمان بن ابى مالك بن يعقوب بن عبد الحق نيز در سپاه او بود و مردم اميد آن داشتند كه سلطنت مغرب بعد از ابو عنان به او خواهد رسيد و اين در زبان مردم شايع بود و قصه گويان و نديمان از آن حكايت مىكردند منصور بر جان خود بترسيد و شكايت نزد وزير برد وزير بر او بانگ زد كه ديگر اين گونه وسوسه‌ها به خود راه ندهد . ولى خشم وزير و بانگ زدن او كارى از سياست به دور بود . منصور ملول شد و ديگر در آن باب سخن نگفت . من آن وضع به چشم خود ديدم و بر خوارى و خضوع و انكسار او رحمت آوردم . مسعود بن رحو با تعبيه‌اى تمام حركت كرد و ابو حمو به صحرا رفت . جماعتى از اعراب زغبه و معقل بر او گرد آمدند و از آن سو بر سر بنى مرين به مغرب تاختند
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 339 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى