تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
خواست و خواستار شد كه از پسر راضى گردد . سلطان راضى شد و فرمان ولايت‌عهدى او بنوشت و او را گفت كه برايش اموال و جامه فرستد . حاجب محمد بن ابى عمرو به خزاين پايتخت فرستادند و آن اموال و جامه‌ها بياورد . سلطان در خلال اين احوال بيمار شد . خواص او به پرستاريش قيام كردند . تا خون از او بگيرند قصدش كردند سپس براى وضو آب به آن عضو رسانيد جاى فصد ورم كرد و در همان شبها بمرد . خدايش بيامرزاد . مرگ او در بيست و سوم ماه ربيع الثانى سال 752 بود . اولياء او پسرش را كه در لشكرگاهش بيرون شهر مراكش بود از مرگ پدر آگاه كردند و تابوت بر دوش نهاده پيش او بردند . امير ابو عنان سر و پاى برهنه به استقبال آمد و بر تابوت پدر بوسه زد و گريست و « انا للّه » گفت و از ياران پدر خشنودى نمود و همه را در مقامى كه شايستهء آنان بود جاى داد و پيكر پدر را در مراكش به خاك سپرد تا بعدا او را به شاله مقبرهء اسلاف برد و اين به زمانى موكول شد كه مىخواست به فاس رود . ابو دينار بن على بن احمد نيز اكرام تمام يافت و در سايهء امن لطف و احسان او بغنود و جوايز و خلعتها گرفت . ابو دينار به فاس رفت و مردم را به استقبال سلطان ابو عنان تحريض كرد . زيرا سلطان پس از مرگ پدر آهنگ فاس داشت . همچنين حق خدمت عبد العزيز بن محمد امير هنتاته را كه در راه پدرش فداكارى كرده بود بگزارد و او را بر قومش امارت داد و مقام و مكانت او در دولت و مجلس خود بيفراشت و در تكريم او مبالغه نمود . و اللّه تعالى اعلم .

خبر از حركت سلطان ابو عنان به تلمسان و سركوبى او بنى عبد الواد را در انكاد و هلاكت سلطان ايشان ابو سعيد

چون سلطان ابو الحسن به هلاكت رسيد و كار محاصره به پايان آمد ، سلطان ابو عنان به فاس رفت و پيكر پدر را به شاله برد و در مقبرهء اجدادشان به خاك سپرد . سپس شتابان رهسپار فاس گرديد . سلطان ابو عنان در اين هنگام زمام همهء امور را به دست گرفته بود و دولت از هر گونه منازعى آسوده شده بود . سلطان به فاس داخل شد و تصميم گرفت كه به جنگ بنى عبد الواد رود ، زيرا همواره در اين آرزو بود كه بر متصرفات ايشان غلبه يابد . در آغاز سال 753 فرمان داد باب عطا بگشايند و نقايص سپاهيان بر طرف سازند . آنگاه در بيرون بلد الجديد لشكرگاه زد و لشكر عرض داد و به آهنگ تلمسان در حركت آمد . خبر به ابو سعيد عثمان بن عبد الرحمان و برادرش رسيد . قوم خود و همهء وابستگان خويش از اتباع و احزاب زناته و عرب گرد آوردند و به قصد مصاف بيرون آمدند . سلطان در لشكرگاه وادى ملويه فرود آمد و چند روز درنگ كرد تا جماعات غير سپاهى را از عرب و غير عرب عرض دهد . سپس لشكر بياراست و به سرزمين انكاد وارد شد . دو سپاه مصاف آغاز كردند . سلطان ابو عنان خود در درياى قتال غوطه زد . هوا تاريك شده بود . دو لشكر درهم
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 321 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى