را زير پى سپرد . چون به نزديكى مراكش رسيد مردم آن نواحى از هر سو روى به دو نهادند و به اطاعت در آمدند . عامل مراكش به امير ابو عنان پيوست و صاحب ديوان خراج ابو المجد محمد بن ابى مدين كه اموالى در نزد او به وديعت مانده بود به سلطان ابو الحسن گراييد . سلطان نيز او را در زمرهء خواص خويش درآورد و دبيرى خويش به او داد و نگاشتن علامت خود را نيز به او وا گذاشت .
سلطان براى خود لشكرى ترتيب داد و به جمع باج و خراج پرداخت و دست عطا بگشود . قبايل جشم ، از اعراب ، و نيز مصامده سر به فرمان او نهادند و در مراكش آنچنان دولتى به وجود آورد كه اميد مىرفت ملك از دست رفتهء خود باز ستاند . امير ابو عنان چون به فاس باز گرديد در خارج شهر لشكرگاه بر پا نمود و او نيز سپاهيان خود را عطا داد و نقايص بر طرف نمود . دبير ديوان خراج حمزة بن شعيب بن محمد بن ابى مدين را بگرفت و متهمش ساخت كه بنى مرين را به سرپيچى از او و رفتن از سجلماسه به مراكش فرا خوانده است . البته علت اصلى اتهام آن بود كه عمش ابو المجد با اموال خراج به نزد سلطان ابو الحسن رفته بود و از سوى ديگر ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن ابى عمرو كه با حمزة بن شعيب رقابت مىورزيد در حق او نزد ابو عنان سعايت كرده بود . بارى ، سلطان ابو عنان حمزه بن شعيب را به حبس انداخت و به انواع شكنجه نمود و زبانش را ببريد و او در اثر اين شكنجه بمرد . ابو عنان و جماعات بنى مرين به سوى مراكش در حركت آمدند و سلطان ابو الحسن براى دفاع ، لشكر بيرون آورد . دو سپاه بر ساحل رود ام ربيع رسيدند و هر يك منتظر بود كه آن ديگر از رود بگذرد . عاقبت سلطان ابو الحسن از رود گذشت و چون لشكر خود تعبيه دادند در آخر ماه صفر سال 751 در تامدغرست دو لشكر برهم زدند . صفوف لشكر سلطان ابو الحسن درهم ريخت و سپاهيان رو به گريز نهادند . برخى از دليران سپاه بنى مرين به او رسيدند ولى شرمزده باز گشتند .
در اين حال اسب سلطان به سر درآمد و او را بر زمين زد . سواران گردش حلقه زدند . ابو دينار سليمان بن على بن احمد ، امير دواوده و رديف برادرش يعقوب كه از الجزاير با سلطان مهاجرت كرده و همواره در خدمت او بود ، به دفاع پرداخت تا او را بار ديگر بر اسب نشاند . در اين روز حاجب سلطان ، علال بن محمد اسير شد و به دست امير ابو عنان افتاد ابو عنان او را به زندان فرستاد و بعد از مرگ پدر خود ، بر او منت نهاده آزادش كرد .
سلطان به كوه هنتاته رفت . بزرگ هنتاته عبد العزيز بن محمد بن على همراه او بود . سلطان بر امير هنتاته فرود آمد و بزرگان هنتاته گرد او گرفتند و جمعى از مصامده هم به آنها پيوستند و دست وفاق به هم دادند كه از سلطان دفاع كنند و تا پاى مرگ بيعت كردند . ابو عنان از پى او بيامد تا به مراكش داخل شد و سپاهيان خود را به جبال هنتاته فرود آورد و براى محاصره و جنگ با پدر لشكر مهيا نمود و محاصره به دراز كشيد . سلطان از فرزند خود خواست كه او را زنده گذارد . ابو عنان حاجب خود محمد بن ابى عمرو را نزد پدر فرستاد و او از زبان ابو عنان پوزشها
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٢٠