گرد آورده بودند و بررسى حسابهايشان آمده بودند و نيز رسولانى از زعماى مسيحيان بودند كه آنان را طاغيه الفونسو با تاشفين پسر سلطان - كه پس از پيمان صلح از اسارت آزادش كرده بود - فرستاده بود . تاشفين كه از زمان واقعه طريف در اسارت مسيحيان بود ، اندكى به جنون مبتلا شده بود . چون ميان سلطان ابو الحسن و الفونسو روابط دوستى برقرار گرديد براى يك ديگر هدايا و تحف فرستادند و چون آلفونسو از پيروزى سلطان در افريقيه خبر يافت ، پسرش تاشفين را از اسارت آزاد كرد و اين بزرگان را براى تهنيت پيروزى همراه او كرده بود . در ميان اين رسولان رسولانى هم از مردم مالى از سوى ملوك سياهان مغرب آمده بودند . اينان را منسا سليمان براى تهنيت نزد سلطان فرستاده بود . يوسف بن مزنى عامل و امير زاب هم در آن ميان بود . او نيز اموال باج و خراج را آورده بود . چون خبر شنيد كه اين قافله در قسنطينه است به آن پيوست اين رسولان و آنان كه در آن قافلهها بودند همه در قسنطينه گرد آمدند . و بر گرد فرزند سلطان اجتماع كردند و چون از شكست سلطان در قيروان مطلع گرديدند غوغاييان و آشوبگران شهر سر برداشتند و هر كس هر چه از اموال سلطانى در دست داشت از آن خود كرد . مشايخشان نزد مولا فضل بين مولانا سلطان ابو يحيى كه در بونه بود پيام فرستادند او در اين هنگام پرده از كار خويش برگرفته بود و دعوى فرمانروايى بر سراسر قلمرو پدر مىنمود . اينان كه در قسنطينه بودند او را نامزد فرمانروايى كردند و بشتاب فرا خواندند . چون خبر به گوش اوليا و ياران سلطان ابو الحسن رسيد ، ابن مزنى بترسيد و به لشكرگاه خود در حلهء يعقوب بن على امير دواوده رفت . فرزند سلطان و ياران او به قصبه پناه جستند .
مردم شهر در دفاع از ايشان غدر كردند و چون علمهاى مولانا فضل نمودار گرديد برجستند و آنان را در قصبه محاصره كردند . تا امان خواستند و بر طبق آن امان نامه تسليم شدند . فرزند سلطان و يارانش به حله يعقوب رفتند و در آنجا موضع گرفتند و اين به هنگامى بود كه مردم شهر پيمانى را كه بسته بودند نقض كردند . در حلّهء يعقوب آنان را به چيزى نگرفتند و ابن مزنى اشارت كرد كه به بسكره روند تا به سلطان پيوندند . پس همگان در تحت حمايت يعقوب كه مالك آن ضواحى بود حركت كردند و به بسكره داخل شدند . ابن مزنى آنان را به اكرام تمام در آورد و نياز هر گروه را بر حسب مقامات طبقاتشان برآورد . آنگاه يعقوب بن على ايشان را در ماه رجب همان سال به نزد سلطان برد . خبر كارهايى كه مردم قسنطينه كرده بودند به اهل بجايه رسيد . آنان نيز تصميم به شورش گرفتند و منازل اولياء سلطان و سپاهيان و عمال او را تاراج كردند آنسان كه براى ايشان تنپوشى هم نگذاشتند و آنان را به مغرب راندند . خبر به مولانا فضل رسيد و او را ترغيب كردند كه نزد آنان رود . فضل قسنطينه و بونه را به دو تن از رجال دولت و خواص خود سپرد و در ماه ربيع الاول همان سال به بجايه وارد شد و ملك و دولت اسلاف فرا چنگ آورد . و كارش در آن ثغور بالا گرفت . ما در آتيه خبر خروج او را به سلطان از بجايه ، خواهيم نوشت . ان شاء اللّه تعالى
.
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٠٩