فرمانروايى بنى عبد المؤمن كارش به جايى نرسيد و به فراموشى سپرده شد .
عثمان بن ادريس در جربه هلاك شد . پس از او پسرش عبد السلام نيز بمرد و سه فرزند بر جاى نهاد كه كوچكترين ايشان احمد بود احمد مردى پيشهور بود . پس از سالها اين سو و آن سو افتادن به تونس آمدند . مىپنداشتند پدرشان ديگر از يادها رفته است . قضا را از يادها نرفته بود مولانا سلطان ابو يحيى ايشان را بگرفت و به زندان فرستاد . آنگاه به اسكندريه تبعيد نمود . احمد به افريقيه باز گرديد و در توزر به خياطى مشغول شد تا از آن راه روزى خويش حاصل كند . بنى كعب چون با اولاد قوس و ديگر شعوب علاق دست اتحاد دادند او را نيز فراخواندند . او نيز از توزر به نزد ايشان آمد و به فرمانروايى برگزيدندش و برايش لوازم آن شغل را چون خيمهها و آلات خوان و جامههاى فاخر و اسبان استران مهيا كردند و با او همانند سلطان رفتار نمودند . آنگاه سپاه بسيج كردند و براى نبرد با سلطان ابو الحسن قدم در راه نهادند . چون مراسم عيد قربان سال 648 به جاى آوردند ، حركت كردند . سلطان ابو الحسن نيز از تونس حركت كرد و آهنگ ايشان نمود . در جايى ميان دشت تونس و قيروان موسوم به ثنيه به آنان رسيد . چون دو لشكر بر هم زدند ، سپاه عربها در هم شكست روى به گريز نهاده به قيروان گريخت و سلطان نيز در پى ايشان بود . در آنجا راه فرار بر خود بسته ديدند و براى رهايى خويش دل بر مرگ نهادند .
از لشكر سلطان ، بنى عبد الواد و مغراوه و بنى توجين در نهان با ايشان رابطه برقرار كردند و چون روز ديگر نبرد آغاز شد ، صفوف سپاه سلطان درهم ريخت و جمع كثيرى از ياران سلطان به ايشان پيوستند . سلطان جان از مهلكه برهانيد و با اندكى از ياران و سپاهيان خويش به قيروان گريخت . سپاهيان عرب از پى رفتند و بر لشكرگاه سلطان زدند و هر چه يافتند تاراج كردند . سپس به خيمههاى سلطان در آمدند و بر ذخاير و بسيارى از اهل حرم دست يافتند . آنگاه گرداگرد قيروان را گرفتند و دست به آشوب و كشتار گشودند .
چون خبر به تونس رسيد اوليا و حرم سلطان كه در آنجا بودند به قصبه تحصن جستند .
ابن تافراكين كه در زمرهء ياران سلطان بود در قيروان به آنان پيوست . آنها نيز او را مقام حاجبى سلطان خود احمد بن ابى دبوس دادند و او را به جنگ كسانى كه در تونس به قصبه تحصن گزيده بودند ، فرستادند . او نيز شتابان به تونس رفت . اتباع موحدين و غوغاييان و سپاهيان گرد او گرفتند و قصبه را محاصره كردند . منخيقها نصب كردند . سلطان احمد نيز از پى او بيامد . قصبه همچنان دفاع مىكرد و تسليم نمىشد . چون به پيروزى نرسيدند ميان عربها اختلاف افتاد و برخى از ايشان از سلطان احمد جدا شدند . اين امر سبب شد محاصرهء قيروان نيز سست گردد . رسولان اولاد مهلهل در نزد سلطان ابو الحسن آمد و شد گرفتند . اولاد ابو الليل خبر يافتند . ابو الليل بن حمزه خود به نزد سلطان آمد و با سلطان پيمان بست كه او را برهاند ولى به عهد خود وفا ننمود . سلطان و اولاد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٠٧