مهلهل در نهان چنان قرار نهادند كه آنها سلطان را برهانند و با خود به سوسه برند . سلطان به كشتى نشست و به سوسه رسيد . ابن تافراكين كه قصبه را در محاصره داشت خبر يافت . شب هنگام به كشتى نشست و به اسكندريه رفت . چون احمد بن ابى دبوس از رفتن ابن تافراكين آگاه شد به وحشت افتاد . جمعشان پراكنده شد و محاصرهء قصبه هم پايان گرفت . سلطان با كشتى از سوسه به تونس آمد ، در آخر ماه جمادى . باروهاى شهر را تعمير كرد و برگرد آن خندق كند تا از آن پس جايى استوار و در خور دفاع باشد . سلطان ابو الحسن بدين گونه از حادثهء قيروان برهيد و از آن گودال بيرون جست . و اللّه يفعل ما يشاء .
فرزندان ابو الليل و سلطانشان احمد بن ابى دبوس به تونس آمدند و سلطان را محاصره كردند .
پس از اولاد مهلهل ، بنى حمزه نيز تغيير راى دادند و به اطاعت سلطان در آمدند . بزرگ ايشان عمر ، در ماه شعبان نزد سلطان آمد و اظهار فرمانبردارى نمود . آنگاه سلطان خود احمد بن ابى دبوس را گرفتند و نزد سلطان ابو الحسن كشيدند تا بدين طريق خلوص ارادت خويش ثابت گردانند . سلطان او را به زندان فرستاد و دختر عمر را براى پسر خود ابو الفضل به زنى گرفت . از آن پس روابط عربها با بنى مرين همواره در دگرگونى است : گاه بر طاعتاند و گاه بر مخالفت . و ما به ذكر آن خواهيم پرداخت . و اللّه غالب على امره .
خبر از عصيان ثغور غربى و بازگشت آنها به دعوت موحدين
مولاى ما فضل فرزند مولاى ما سلطان ابو يحيى چون براى عروسى خواهرش با سلطان ابو الحسن در سال 747 به تلمسان آمد و در راه خبر مرگ پدر شنيد ، سلطان ابو الحسن از او نيك استقبال كرد و گراميش داشت و در حق او نيكيها كرد و به هنگام تعزيت در مرگ پدر اشارت كرد كه در گرفتن ملك پدر ياريش خواهد نمود . سلطان رهسپار افريقيه شد و فضل در اين اميد بود كه او را به جاى پدر خواهد نشاند . تا آنگاه كه سلطان بر دو ثغر بجايه و قسنطينه مستولى شد و از آنجا به تونس راند . فرمان امارت بونه را كه در ايام پدر نيز از آن او بود به نامش صادر فرمود و او را به بونه فرستاد . بدين گونه اميد او به جانشينى پدر به ياس بدل شد و با سلطان ابو الحسن دل بد كرد و تصميم به عصيان گرفت . تا آنگاه كه سلطان در قيروان شكست خورد . او نيز به فكر تصرف دولت اسلاف خود افتاد . مردم قسنطينه و بجايه از دولت سلطان ابو الحسن ملول شده بودند زيرا به تحمل چنان دولتهاى عظيم عادت نداشتند . از اين رو تا خبر شكست را شنيدند عزم شورش كردند . در اين احوال قوافلى از مغرب به قسنطينه وارد شد و اينان جماعاتى از وفود و سپاهيان بودند و در آن ميان كودكى خردسال از فرزندان سلطان نيز بود كه او را بر لشكرى از مردم مغرب فرماندهى داده بود و گفته بود كه به تونس رود . همچنين در اين قوافل جمعى از عمال بودند كه براى تقديم اموالى كه