گفتيم - از موحدين بريده و به ايشان گرايش يافته بود . صفوف لشكر مولانا سلطان ابو يحيى مختل شد و او به هزيمت رفت . و دشمن بر خيمههايش با همهء ذخايرى كه در آنها بود و حرم او مستولى گرديد و لشكرگاهش را تاراج كردند و دو پسر او احمد و عمر را اسير نمودند و آن دو را به تلمسان بردند . سلطان خود جراحات سخت برداشته بود آن سان كه توانش رفته بود . هنوز رمقى داشت كه او را به بونه بردند و از آنجا با كشتى به بجايه فرستادند . سلطان ابو يحيى چندى در بجايه به معالجهء جراحات خود پرداخت و زناته بر تونس مستولى گرديد . محمد بن ابى عمران به شهر داخل شد و او را سلطان خواندند و زمام اختيار او در دست يحيى بن موسى امير زناته بود . مولانا سلطان ابو يحيى تصميم گرفت كه رسولانى نزد ملك مغرب سلطان ابو سعيد بفرستد و از او در برابر آل يغمراسن يارى خواهد . حاجب او محمد بن سيد الناس اشارت كرد كه پسر خود امير ابو زكريا صاحب ثغر را به نزد او گسيل دارد تا به ديگرى نياز نيفتد . سلطان اين اشارت بپذيرفت و پسر را با كشتى روانه ساخت . ابو محمد عبد اللّه بن تافراكين از مشايخ موحدين را نيز با او همراه كرد . اينان برفتند تا به غساسه در سواحل مغرب فرود آمدند و به پايتخت سلطان به درگاه او در آمدند و پيام مولانا سلطان ابو يحيى را به عرض او رسانيدند . سلطان مغرب خود و پسرش ابو الحسن بسى شادمان شدند و در اين مجلس به امير ابو زكريا گفت : اى پسرم ، قوم ما از قصد تو و از آمدنت به نزد ما سرفراز است . به خدا سوگند مال و قوم و جان خويش در يارى شما بذل خواهم كرد و سپاه خويش را به تلمسان خواهم فرستاد و همراه پدرت به آنجا خواهيم تاخت . آنان شادمان به منازل خويش باز گرديدند . از شرايط سلطان ابو سعيد يكى آن بود كه مولانا سلطان ابو يحيى با سپاه خود همراه با او به تلمسان رود . اين شرط پذيرفته آمد . سلطان ابو سعيد در سال 730 به سوى تلمسان نهضت نمود .
چون به وادى ملويه رسيد در صبره لشكرگاه بر پاى داشت . در آنجا خبر يقين يافتند كه سلطان ابو يحيى بر تونس مستولى شده و زناته قدرتشان از آنجا بر افتاده است . مولانا سلطان امير ابو زكريا يحيى پسر و وزير او ابو محمد عبد اللّه بن تافراكين را فرا خواند و فرمان داد تا نزد سرور خويش باز گردند و جوايز گران عطا كرد و ناوگان ايشان از غساسه به راه انداخت و ابراهيم بن ابى حاتم العزفى و قاضى درگاه خود ابو عبد الرزاق را براى خواستگارى دخترش با ايشان روانه نمود . اينان باز گشتند . چون عقد ازدواج ميان امير ابو الحسن و دختر سلطان ابو يحيى كه خواهر امير يحيى بود منعقد شد عروس را با چند كشتى و جمعى از مشايخ موحدين به رياست ابو القاسم بن عتو فرستادند .
كاروان عروس در سال 731 در همان روزها كه سلطان ابو سعيد ديده از جهان فرو مىبست به بندر غساسه رسيد . براى استقبال مهيا شدند و مركبهايى براى آوردن عروس و حمل جهيز و همراهان به غساسه فرستادند . براى اسبان دهنههاى طلا و نقره ريختند و افسارهايى از حرير پوشيده در طلا ترتيب دادند و آنچنان مجلس سورى بر پاى نمودند كه كس مانند آن نشنيده بود و در همه جا
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 284
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٨٤