مردم آن زمان مىگفتند كه اين راهزنان اعراب قبيلهء حصين بودهاند كه به دستور صاحب تلمسان ابو حمو دست به اين كار زدهاند زيرا ميان بنى مرين و بنى عبد الواد دشمنى عميق ديرينه بود .
شيخ ما محمد بن ابراهيم الابلى براى من حكايت كرد كه من در نزد سلطان بودم يكى از حجاج نامهاى از الملك الناصر آورده بود سراسر عتاب در باب آن امرا و تقبيح راهزنانى كه ايشان را غارت كرده بودند . با اين همه دو كوزه روغن بلسان كه ويژهء بلاد مصر است با پنج بردهء ترك كه در تيراندازى مهارت داشتند و پنج كمان از كمانهاى غزى در نهايت زيبايى و استحكام نزد او هديه فرستاده بود . سلطان هداياى او را در برابر آنچه براى ملك مغرب فرستاده بود ، اندك شمرد . سلطان قاضى محمد بن هديه را كه دبير او بود پيش خواند و گفت : هم اكنون براى الملك الناصر هر چه مىگويم بنويس آن سان كه هيچ كلمهاى را از جايش تغيير ندهى مگر اينكه از نظر نحوى غلط افتاده باشد . اكنون بنويس : عتاب تو در باب رسولان و آنچه در راه بر سرشان آمد : آنان نزد من آمدند . من گفتم كه در رفتن شتاب كنند مبادا آسيبى به آنان رسد و مخاوف راه را به ايشان نمودم و آنها را از شر و فساد اعراب بيم دادم . جوابشان اين بود كه ما از نزد پادشاه مغرب آمدهايم ، چسان بيم به دل راه دهيم . اينان فريفته شده بودند ولى پنداشتند كه امر پادشاه مغرب بر قبايل اعرابى كه در اين طرف هستند نافذ است . اما در باب آن هدايا ، همه را به نزد تو بر مىگردانم . زيرا ما مردم باديهنشين را به روغن بلسان نيازى نيست كه جز روغن زيتون روغن ديگر نمىشناسيم و آن ما را كافى است . اما آن بندگان تيرانداز ، ما اشبيليه را به امثال ايشان فتح كرديم ، اينك آنها را نزد تو مىفرستم تا به يارى ايشان بغداد را بگشايى . و السلام . شيخ ما گفت كه بنابر اين مردم ترديدى ندارند كه اين تاراج به اذن او بوده است و اين نامه از آنچه در دل او بوده است حكايت دارد . و ربك يعلم ما تكن صدور هم و ما يعلنون .
خبر از عصيان ابن الاحمر و استيلاى رئيس ابو سعيد بر سبته و خروج عثمان بن ابى العلاء در غماره
چون سلطان ابو يعقوب در سال 692 با سلطان ابن الاحمر معروف به فقيه به هنگامى كه در طنجه به نزد او آمد پيمان دوستى بست و خيال خويش از جانب او آسوده ساخت تا به دشمن پردازد ، ابن الاحمر همچنان به آن پيمان وفادار ماند تا در ماه شعبان سال 701 درگذشت . پس از او پسرش معروف به المخلوع به امارت اندلس برخاست ولى كاتبش ابو عبد اللّه بن الحكيم از مشايخ رنده كه در ايام پدرش نيز دبيرى او را بر عهده داشت زمام همه كارها به دست گرفته بود و بر او فرمان مىراند . المخلوع مردى نابينا بود . و آنكه زمام اختيار او به دست داشت ابن الحكيم بود . اين حال