تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
تدلس فراخوانده بود . تا سلطان ابو حمو را نظر و توجه به آن سر جلب شود . از خبر ابو زيان آنكه پس از هلاكت حاجب ابو محمد بن تافراكين - چنان كه گفتيم - در تونس اقامت داشت . تا آنگاه كه يكى از مشايخ بنى عبد الواد در تلمسان ، به نام مرضى القلوب در نهان به او پيام داد كه لشكر بر سر سلطان ابو حمو آورد وعده داد كه اگر بيايد همه به او گرايش يابند . او نيز به اين سخن گوش فرا داد و آماده حركت شد به قصد تلمسان و بجايه به راه افتاد . نخست بر قسنطينه گذشت بدان داخل نشد و فرمانرواى آن را ناخوش داشت فرمانرواى قسنطينه در آن روزها سلطان ابو العباس بود اين خبر بشنيد تصميم گرفت كه راه بر او بربندد و او را در قسنطينه نگهدارد . ميان ابو العباس و پسر عمش صاحب بجايه مدتها خلاف بود و كشاكش . صاحب بجايه بر مردم سخت مىگرفت كه سخت دل و سخت كش بود و تيز خشم . گويند هنوز دو سال از حكومتش نگذشته بود كه شمار كسانى كه گردن زد به پنجاه تن رسيد . مردم چشم اميد به ابو العباس داشتند و او در پايان سال 767 در حركت آمد . امير ابو عبد اللّه براى مقابله با او به لبنرو كه كوهى است مشرف بر تاكررت رفت سلطان ابو العباس در آنجا بر لشكرگاه او تاخت آورد و بر آن مستولى گرديد . امير ابو عبد اللّه خود بر اسب نشست و بگريخت . سپاهيان از پى او تاختند عاقبت او را گرفتند وزير ضربه‌هاى نيزه كشتند . عفا اللّه عنه . سلطان ابو العباس در ظهر همان روز يعنى روز بيستم ماه شعبان به شهر در آمد . مردم به دو پناه جستند و سر به فرمانش نهادند و به نامش خطبه خواندند . چون اوضاع آرام شد و كارها استقامت گرفت خبر به سلطان ابو حمو رسيد ، از هلاكت او خشمگين شد و كمر به گرفتن انتقام بست . پس لشكرى از عرب و زناته و ديگر كسان گرد آورد و به بجايه راند و اطراف شهر خيمه‌هاى خويش بر پا نمود . سلطان ابو العباس آهنگ نبرد كرد . مردم نيز به دو تمسك جستند و به او پناه بردند . سلطان نيز حاجت ايشان برآورد و بريد به قسنطينه فرستاد و ابو زيان را از بند برهانيد و او را جامه‌ها و اسبها و ساز و برگ جنگ داد و او سپاهى به سردارى غلام خود بشير فرستاد بشير بيامد و در برابر سپاه ابو حمو قرار گرفت و در دامنه كوه بنى عبد الجبار خيمه‌ها بر پا كردند و پى در پى لشكرگاه ابو حمو را صبح و شام مورد حمله قرار دارند . اينان خبر يافته بودند كه سپاهيان او نيز عربهايى كه همراه او هستند با او دل بد دارند . سلطان دريافت كه اين كار آنچنانكه او مىپنداشته آسان نبوده است و اين اقدام در اثر دمدمهء برخى فتنه گران بوده كه از زبان مشايخ شهر به او وعده‌هاى دروغ مىداده‌اند و او بى آنكه در اين كار انديشيده باشد شتابان قدم در جادهء اقدام نهاده است . چون دست يا بى به شهر ناممكن و راه آذوقه به لشكرگاهش بسته شد و با ظهور دشمنى كه خود را در ملك با او شريك مىدانست در لشكرگاهش اختلاف پديد آمد ، عربها از عاقبت وخيم آن بترسيدند و كم كم راه پراكندگى در پيش گرفتند . چون سلطان ابو حمو ديد كه وعده‌اى كه مشايخ شهر داده بودند دروغ بود ، تصميم به قتال با ايشان گرفت و فرمان داد