يحيى بن مكن و پسرش زعيم به وحشت افتاد و آن دو را به اندلس تبعيد نمود . آن دو سال 680 از اندلس به نزد يعقوب بن عبد الحق رفتند و او را در يكى از غزواتش كه به جهاد رفته بود در طنجه ديدار كردند . يعقوب بن عبد الحق در آن سال به تلمسان لشكر برد و آن دو در زمرهء ياران او بودند . در آنجا به خيال آن افتادند كه به قوم خود پيوندند . پس از سلطان اجارت خواستند كه از او جدا شوند . يعقوب بن عبد الحق اجازت داد و آن دو به يغمراسن بن زيان پيوستند تا واقعهء خرزوزه در سال 680 اتفاق افتاد و ما از آن ياد كرديم . يغمراسن از آن پس به بلاد مغراوه رفت . ثابت بن منديل از مليانه ، از او جدا شد و به تلمسان باز گرديد . يغمراسن زعيم بن يحيى بن مكن را بر ثغر مستغانم امارت داد .
چون زعيم به مستغانم رسيد ، عصيان آغاز كرد و خلاف آشكار نمود و به دشمنان او از مغراوه گراييد . يغمراسن در برابر او مقاومت ورزيد و او را در مستغانم شهر بند نمود تا آنگاه كه بتسليم گردن نهاد و خواست تا اجازتش دهند كه از آب بگذرد . پس از رفتن او پدرش يحيى نيز از پى او رفت . يحيى در اندلس اقامت گزيد تا در سال 692 بمرد . زعيم پس از مرگ او به نزد يوسف بن يعقوب مرينى رفت . يوسف به سبب برخى گرايشهايش او را مورد خطاب قرار داد و به زندان در بند كرد . زعيم از زندان بگريخت و همچنان در تبعيد زيست تا به هلاكت رسيد و البقاء للّه . پسرش ناصر بن زعيم در اندلس پرورش يافت . اندلس مكان او و رزمگاه جهادش بود تا بمرد . اما برادرش على بن يحيى در تلمسان اقامت گزيد . از فرزندان اوست داود بن على بزرگ مشايخ بنى عبد الواد و صاحب شوراى ايشان - همچنين از ايشان بود . ابراهيم بن على ابو حموى اوسط دختر خود به او داد . و از او صاحب پسرى شد . داود را پسرى بود به نام يحيى بن داود . ابو سعيد عثمان بن عبد الرحمان در دولت دوم خود او را وزارت داد . و ما به ذكر احوال او خواهيم پرداخت . و الامر للّه .
خبر از يغمراسن و معاهدهء او با ابن الاحمر و طاغيه در برابر فتنهء يعقوب بن عبد الحق
چون ابو يوسف يعقوب بن عبد الحق مرينى در اندلس به جهاد رفت و دشمن را فرو كوفت و دژهايش ويران نمود در اشبيليه و قرطبه فرود آمد و پايههاى كفرشان را متزلزل ساخت . پس از چندى بار ديگر به دار الحرب لشكر برد و در آنجا كشتار و تاراج نمود . ابن اشقيلوله به سود او از مالقه دور شد و يعقوب مالقه را بگرفت . پادشاه اندلس در اين ايام امير محمد بود معروف به الفقيه . امير محمد دومين ملوك بنى الاحمر بود و او بود كه يعقوب بن عبد الحق را به جهاد خواند و اين به سبب عهدى بود كه پدر با او كرده بود . چون كار يعقوب در اندلس بالا گرفت و شورشيان پى در پى به او پناه مىبردند ، ابن الاحمر از او بيمناك شد كه مبادا بر سر او آن آيد كه يوسف بن تاشفين بر