تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
دلا نزد كسى بنشين كه از دل‌ها خبر دارد * به‌سايه‌ى آن درختى روكه او گل‌هاىتر دارد دراين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران * به دكان كسى بنشين كه در دكان شكر دارد ترازوگر ندارى بس ترا ، زو ، ره زند هر كس * يكى قلبى بيارايد تو پندارى كه زر دارد تو را بر در نشاند او به طرارى كه مىآيم * تومنشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد به‌هر ديگى كه مىجوشد مياوركاسه‌و منشين * كه هرديگى كه مىجوشد دراوچيز دگر دارد نه‌هر كلكى شكر داردنه هر زيرى زبر دارد * نه‌هرچشمى نظر دارد نه هر بحرى گهر دارد بنال اى بلبل مستان ازيرا ناله‌ى مستان * ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
در اين زمينه داستانى نيز از « مثنوى » مىآورم كه با سرودهاى خداوندگار آميخته است :
گازرى بود و مر او را يك خرى * پشت ريش اشكم تهى تن لاغرى در ميان سنگلاخى بىگياه * روز تا شب بىنوا و بىپناه
در آن نزديكى بيشه‌اى بود جايگاه شير نر كه روزى با پيل دمان جنگيد و روزى چند از شكار بازماند و گرسنگى بر او چيره شد به روباهى كه چاكرش بود فرمود :
گر خرى يا بى به گرد مرغزار * رو فسونش خوان فريبانش بيار يا خرى يا گاو بهر من بجو * زان فسون‌هايى كه مىدانى بگو از فسون و از سخن‌هاى خوشش * نرم گردان زودتر اينجا كشش
تا من اندكى از گوشتش بخورم و بازمانده را به تو بدهم . روباه گفت : فرمان پذيرم . در اين نزديكى خرى است كه مىتوانم او را بفريبم و به نزد تو بياورم . » اين را گفت و به سراغ خر رفت و به او گفت : در اين كوير خشك چگونه زندگى مىكنى ؟ بيا از اينجا به مرغزارى كه ما در آنجا جا گرفته‌ايم برويم :
مرغزارى سبز مانند جنان * سبزه رسته اندر آنجا تا ميان خرم آن جنبنده كه او آنجا رود * كاشتر اندر سبزه ناپيدا بود
و در هر سوى آن چشمه‌ى آب گوارا روان است و هر كه در آنجاست فربه و خوش زندگى مىكند .