تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
از خرى او را نمىگفت اى لعين * گر تو زانجايى چرا زارى چنين كو نشان فربهى و فر تو * چيست اين لاغر تن مضطر تو چون ز چشمه آمدى چونى تو خشك * گر تو ناف آهويى كو بوى مشك گر تو مىآيى ز گلزار جنان * دسته گل كو از براى ارمغان
روباه در نيرنگ و سخن‌پردازى چندان پافشارى كرد كه ريش خر بگرفت و پيش شير برد . شير از دور به گمان اينكه زورش مانند روزگار پيش است خيزى برداشت و به سوى خر جست ، ولى خر از او چابك‌تر بود و پا به گريز نهاد . روباه شير را در اين سستى سرزنش كرد و چون در خر سستى خرد و انديشه سراغ داشت ، بار ديگر به نزدش رفت . تا چشم خر به او خورد زبان به ناسزا گشود :
ناجوانمردا چه كردم من تو را * كه به پيش اژدها بردى مرا رفته‌اى در جان و خونم آشكار * جان ورم جان دارم اين را كى خرم
روباه گفت : چنين نيست كه دريافته‌اى ، تو مىدانى كه شير در نيرو بىمانند است با يك خيز به تو و برتر از تو مىرسد ، آنچه ديدى طلسم بود و براى آزمايش به كار رفت تا هر كسى در آن مرغزار جايگاه نسازد و جز پاكان و پاكدلان آنجا نيايند . چندان سخن بافت و از آزمايش خدايى بر گوش خر خواند و او را ترساند تا باور كرد كه آنچه ديده طلسم بوده نه شير ، بارى :
برد خر را روبهك تا پيش شير * پاره پاره كردش آن شير دلير
آنگاه چون تشنه شده بود به چشمه رفت تا آبى بنوشد سپس دل و جگر خر را بخورد . روباه از اين پيشامد سودگيرى كرد و دل و جگر خر را خورد .
شير چون واگشت از چشمه به خور * جست دل از خر نه دل بد نه جگر
از روباه پرسيد همه‌ى اين رنج‌ها كه من كشيدم براى به‌دست آوردن دل و خوردن جگر بود ؛ پس كو دل و جگر خر كه شكار من به‌دستيارى تو بود ؟
گفت اگر بودى ورا دل يا جگر * كى بدينجا آمدى بار دگر
اين افسانه با داستان فريفتاران و فريب‌خوران به‌نام خدا برابرى مىكند و بايد شما
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 450 | فضل الله مهتدى