مقام ايشان برافراشت . فرزندان حمزه باقى اين ايام همچنان در طريق خلاف بودند . سلطان به سال 780 به بلاد جريد در حركت آمد تا رؤساى آن سامان را به راه فرمانبردارى كشد .
آنان جماعات خويش از عربهاى حادثه جوى از قبايل بدوى را گرد آوردند . ولى او بر همه غلبه يافت و آنان را از آن ضواحى بر انداخت . جمعى به اسارت افتادند ، و جمعى پاى به فرار نهادند . سلطان بر قلعهها و ذخايرشان دست يافت . فرزندان حمزه و همپيمانان ايشان را - از قبايل حكيم - دور ساختند چنان كه از سوى مغرب از مرزهاى بلادشان نيز بگذشتند .
با دور شدن ايشان رعايا در سايهء امن و راحت غنودند و راهها امن شد و درهاى رحمت بر مردمان گشوده گرديد .
مقاومت عربها در برابر قدرت حاكمه چيزى پايان يافتنى نبود . اين سركشى و تكبر عادت و غريزهء ايشان بود . آنان را هيچگاه با ذلت آشنايى نبود و به پرداخت باج و خراج و صدقات عادت نكرده بودند . نه در عصر بنى اميه كه عصر عصبيتها بود و نه در عصر عباسيان كه به سبب قدرت دولت بر اهل عصبيتها سخت مىگرفتند و نه در دورهء عبيديان ، كه به استمالت از آنان نيازمند بودند تا بتوانند در برابر عباسيان پايدارى نمايند . اما هنگامى كه به فضاى برقه و افريقيه قدم نهادند . باز هم خود را از سايهء دولتها به يكسو كشيدند . چون بنى ابو حفص آنان را بر كشيدند خود را زير دست آنان به حساب آوردند . تا آنگاه كه در نبرد قيروان سلطان ابو الحسن مرينى و قومش زناته را شكست دادند از آن پس به راه غلبه و عزت قدم نهادند آن سان كه قبايل عرب معقل و زغبه بر ملوك زناته تحكم يافتند . و اللّه مالك الامور .
خبر از قاسم بن مرا از كعوب معروف به القائم بالسنه از قبايل سليم و سرانجام كار و سرگذشت احوال او
اين مرد از كعوب بود . از فرزندان احمد بن كعب ، موسوم به قاسم بن مرا بن احمد . در ميان قوم خود راه زهد و عبادت پيشه گرفت . در قيروان با شيخ صالحان معاصرش ابو يوسف الدهمانى ديدار كرد و از او علم آموخت و ملازم او شد . سپس به ميان قوم خود بازگشت در حالى كه چون او ، مردى پارسا و عامل به سنت شده بود . قاسم بن مرا اعراب را ديد كه به راهزنى اشتغال دارند در دلش آمد كه نهى از منكر كند و در ميان ايشان مذهب سنت بر پاى دارد .
نخست به دعوت در ميان عشيرهء خود - فرزندان احمد - پرداخت و خواست كه در ركاب او به جنگ برخيزند . فرزندان ابو الليل مانع شدند و گفتند از قوم خود چنين چيزى نخواهد كه بيم آن است كه در خصومت با او لجاج ورزند و كارش تباه شود . پس او را به مناقشه با قبايل ديگرى از قبايل سليم و مردم ديگر ترغيب كردند و گفتند در اين صورت حاضرند كه او را يارى دهند . پس از او باش باديه جماعتى بر او گرد آمدند و راه و رسم او را پذيرفتند و به جهاد كمر بستند . اينان جناده ناميده شدند .