و به ديندارى معروف چنان كه عبد الملك در ميان مردم عصرش به فقيه اشتهار دارد و احمد را از ادب حظى وافر بود . شعر مىگفت و شعرش نيكو بود . خدايش بيامرزاد . همچنين در ترسل و بلاغت و خط ممتاز بود . در نوشتن بر شيوهء مردم مشرق بود . عبد الملك نيز از اين هنرها بهرهور است .
چون سلطان ابو العباس شهرهاى افريقيه را به قلمرو خويش در آورد و زمام امور دولت حفصيان به دست گرفت مردم جريد از او بيمناك شدند و از او طلب كردند كه در برابرش موضع گيرد . آنگاه از فرمانرواى تلمسان خواستند كه لشكر به افريقيه برد ولى او با آنكه وعده داد از عهده بر نيامد . اينان ابرام كردند و او اظهار ناتوانى نمود . مولاى ما سلطان در خلال اين احوال به جريد لشكر آورد و قفصه و توزر و نفطه را تصرف كرد . ابن مكى از روى تلبيس چنان نمود كه از جادهء اطاعت بيرون نرفته است . سپس سلطان به حضرت باز گرديد او نيز باطن خويش آشكار كرد و مردم شهر را متهم نمود كه به سلطان گرايش دارند . بعضى را بگرفت و بعضى بگريختند . بنى احمد ساكنان ضواحى - از قبايل دباب - بر او شوريدند و نزد امير ابو بكر در قفصه كس فرستادند كه لشكر به جنگ او آورد . او نيز سپاهى بفرستاد و او را محاصره كردند . عبد الملك فرصتى بدست آورد و با برخى از اعراب چنان نهاد كه در لشكرگاه او شبيخون زنند و براى اين منظور مالى ميانشان تقسيم كرد . آنان نيز شبيخون زدند و سپاه مهاجم پراكنده شد . اين خبر به سلطان ابو العباس رسيد . در سال 781 از مستقر خويش در حركت آمد و به قيروان داخل شد و رسولان خود نزد ابن مكى فرستاد . ابن مكى با اظهار فرمانبردارى رسولان را باز گردانيد و چارپايان خويش را بار نهاد و به ميان احياء عرب رفت .
سلطان نيز شتابان رهسپار بلد گرديد به شهر در آمد و به قصور آن داخل گرديد . مردم شهر به بيعت پناه جستند . سلطان يكى از خواص خويش بر آنان گماشت و خود به تونس باز گرديد .
عبد الملك اندكى بعد در ميان احياء عرب بمرد . پس از او عبد الرحمان فرزند برادرش احمد نيز درگذشت . او بعد از پدر فرمانروايى طرابلس يافته بود . پسرش يحيى و نوادهاش عبد الوهاب به طرابلس رفتند ولى ابن ثابت اجازت نداد كه در شهر او فرود آيند . او به اطاعت سلطان تمسك جسته بود . آنان به زنزور از بلاد دباب - در حومهء طرابلس - رفتند و در آنجا اقامت گزيدند و نواحى شرق به اطاعت سلطان در آمد و در سلك دعوت او انتظام يافت . و اللّه مالك الملك .
سپس يحيى بن عبد الملك به مشرق رفت تا فريضهء حج به جاى آورد و عبد الوهاب ميان احياء بربر اقامت گزيد در كوهستانى در آن حدود . آن والى كه سلطان در قابس نهاده بود به آزار مردم پرداخت . مردم از او به عبد الوهاب شكايت بردند . عبد الوهاب بيامد و بر شهر شبيخون زد . مردم بر والى بشوريدند و او را كشتند . اين واقعه در سال 783 اتفاق افتاد .
عبد الوهاب قابس را گرفت و برادرش يحيى پس از اداى حج از مشرق آمد و بارها بر سر
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 491
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٩١