بشير از موالى او بود و اين حال ببود تا بشير در سال 778 بمرد . امير ابو اسحاق در اين سالها ديگر به حد رشد و كمال رسيده بود و براى فرمانروايى آمادگى داشت . سلطان منشور امارت او تازه گردانيد و برخى امور را به او تفويض كرد . او نيز از عهدهء كارهايى كه به او سپرده مىشد نيكو بر مىآمد سجاياى پسنديدهء او بر اين امر دلالت داشت .
اين دو امير در ثغر بجايه و قسنطينه و اعمال آن مستقلا حكم مىراندند و به آنان اجازه داده شده بود كه در اتخاذ لوازم فرمانروايى و اقامهء رسوم پادشاهى و انتخاب نشانها و علامات آزاد باشند . امير ابو يحيى زكريا آن برادر بزرگوار نيز در بونه و اعمال آن بود .
از آن هنگام كه بر آن استيلا يافته بود سلطان اعمال بونه را بر قلمرو او افزوده بود . چون براى فتح افريقيه در حركت آمدند و ابو يحيى يقين كرد كه اين سفر به دراز مىكشد و سلطان دوست دارد كه برادرش با او باشد ، منشور امارت به نام فرزندش امير ابو عبد اللّه محمد صادر شد و او را به قصرى در آنجا فرود آورد و امارت آن به او واگذاشت زيرا امير ابو عبد اللّه نيز همهء لوازم را جمع داشت بويژه تربيت دينى . حال تا اين زمان كه سال 783 است همچنان بر اين روال ادامه دارد . و اللّه مدبر الامور .
خبر از فتح قفصه و توزر و انتظام اعمال قسنطينه در فرمان سلطان
پيش از دولت سلطان ابو بكر كار جريد با شوراى رؤساى نواحى بود . زيرا در اين هنگام - چنان كه گفتيم - دولت به دو بخش تقسيم شده بود . چون سلطان ابو بكر زمام دعوت حفصيان بر عهده گرفت و از ديگر امور بپرداخت نظرش به جانب جريد گراييد و سپاه بر سر ايشان فرستاد . سپس خود نهضت نمود و اثر شورا از آن ديار محو كرد و فرزند خود ابو العباس را بر آن امارت داد .
چون سلطان ابو بكر بمرد ، اوضاع افريقيه پريشان گرديد و عربها بر نواحى آن غلبه يافتند و سلطان ابو الحسن و بنى مرين در قيروان منهزم شدند و بار ديگر اهل شورا به آيين خود بازگشتند و كوشيدند تا كارها به دست گيرند و بر سلطان تحكم كنند . رؤساى آنان كه روزى در شمار سوقه بودند در طريق فرمانروايى گام زدند و بر تختها نشستند و در كوچهها با موكب حركت كردند و اشراف را بر در سراى خويش منتظر گذاشتند و در روزهاى رسمى آلات و لوازم فرمانروايان به كار داشتند . آنان كه اهل عبرت بودند پند مىگرفتند و آنان كه اهل شماتت بودند مسخره مىكردند . تا آنجا پيش رفتند كه برخى بر خويشتن القاب خلافت نهادند . مدتى بر اين بگذشت و دولت در نهايت ضعف بود . چون سلطان ابو العباس بر افريقيه و اعمال آن دست يافت ، تصميم گرفت كه آنان را گوشمال دهد . در اين هنگام آنان با اعراب در نهان توطئه كردند كه با افروختن آتش فتنه و ايجاد اختلاف او را از تصميم خود باز دارند .
در سال 777 سلطان ابو العباس با لشكر خود مركب از موحدين و طبقات سپاهى و موالى و افراد قبايل زناته و اعرابى كه به فرمان آمده بودند - چون فرزندان مهلهل و حكيم -