بيرون آمد و دست به سوى او دراز كرد و در زمرهء حواشى او قرار گرفت . ولى پس از چندى از كارى كه كرده بود پشيمان شد و احساس كرد كه با او دل بد دارند و هلاكت خود روياروى ديد . پس به زاب رفت و در بسكره بر يوسف بن منصور فرود آمد . يوسف نيز او را بگرمى پذيرا آمد و خوشامد گفت و چنان سورى بر پا كرد كه زبانزد همگان گرديد .
چون سلطان بر توزر غلبه يافت و آن را در زمرهء قلمرو خويش در آورد فرمان حكومت آنجا را به نام پسرش ابو العباس صادر نمود و او را در آنجا فرود آورد و خود به پايتخت بازگشت ، پيروزمند و عزيز . ولى پيمانهء عمرش لبريز شد و چنان كه خواهيم گفت بر بستر مرگ افتاد و جان سپرد . ممالك امير ابو العباس در بلاد جريد به هم پيوست و ابو بكر بن يملول بارها براى تصرف توزر دست به اقدام زد و در همه شكست خورد تا در بسكره به سال 747 پيش از هلاكت سلطان بمرد . و ما از آن ياد خواهيم كرد .
امير ابو العباس در محل امارتش بماند و همواره در تمهيد احوال و قمع شورشيان مىكوشيد . ابن مكى در قابس در برابر او موضع گرفته بود . ماجرا از اين قرار است كه چون عبد الملك همراه با عبد الواحد بن اللحيانى كه حاجب او بود از تونس باز گرديد . عبد الواحد به مغرب رفت و او در قابس اقامت گزيد . هنگامى كه دولت آل زيان بر افتاد ، او در باب مال كار خويش با سلطان به فكر فرو رفت و از او بيمناك شد . برادر خود احمد بن مكى را نزد سلطان ابو الحسن فرستاد و از خطاهاى خود پوزش خواست و از او خواست كه نزد سلطان ابو بكر او را شفاعت كند . او نيز شفاعت كرد و سلطان او را به مقام پيشينش بازگردانيد . او نيز سر به فرمان نهاد و از شيوه عصيانگرى و فتنه انگيزى خويش باز آمد .
احمد بن مكى را هم از جهت اخلاق و صفات و هم از جهت آلات و ادوات ظاهرى بر ديگران برترى بود . در عين جاهطلبى و رياستمآبى شعر مىسرود و شعرش نيز نيكو بود و در ترسل دستى داشت . خط را نيكو مىنوشت و خطش همانند مردم جريد به شيوهء شرقى گرايش داشت . اين امور سبب شده بود كه امير ابو العباس به دو علاقهمند شود و از سوى ديگر چون سابقهء شورشگرى و عصيان داشت همواره از او بيمناك باشد . امير ابو العباس گاه از او اجتناب مىكرد و گاه به او روى مىآورد تا در مجلس السيدة امة الواحده خواهر مولانا سلطان ابو بكر كه از حج آمده بود گرد آمدند . در آنجا احمد بن مكى گرد هر ترديد و بيمى را از دل ابو العباس بزدود و ميان آن دو رشتههاى دوستى و مخالصت استوار گرديد و او را به لطف خويش بنواخت و در امارت او چنان مقامى يافت كه موجب غبطهء ديگران گرديد . سلطان منشور امارت جزيرهء جربه را به او داد و آن را به قلمرو فرمانروايى او بيفزود آنگاه مخلوف بن الكماد را كه از پروردگان خود بود و در سال 788 آنجا را فتح كرده بود از جربه عزل كرد و احمد بن مكى را به آنجا فرستاد . برادرش عبد الملك نيز رياست قابس يافت و هر دو در
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 410
مساهمون: ابن خلدون
ص٤١٠