محمد بن يملول از مشايخ توزر و در جريد فرمان مىراند و ما در آينده از او سخن خواهيم گفت .
چون دولت تونس از گرفتاريهاى خويش فراغت يافت و زمام امور را به دست گرفت ، سلطان ابو بكر روى به سركوبى شورشيان آورد و نخست در قفصه نشان فرمانروايى مشايخ را بر افكند و پسر خود امير ابو العباس را به بلاد قسطيله فرستاد . او در قفصه فرود آمد و در آنجا اساس حكومت خويش را پى افكند و رسولان خويش به شهرها فرستاد تا از وضع مردم و ميزان فرمانبردارى ايشان آگاه شود . حاجب او ابو القاسم بن عتو با لشكر به نفطه رفت ، تا در باب اطاعت رؤساى آن بنى مدافع معروف به بنى خلف تحقيق كند . اينان چهار برادر بودند و در كار رياست شهر سخت نيرومند و اين به هنگامى بود كه توجه سلطان به امور ديگر جلب شده بود ، ولى اكنون به سختترين عذابها گرفتار آمده بودند . از اين رو خود را در پناه ديوارهاى دژها پنهان كرده بودند و مىپنداشتند جانشان را از عذاب مرگ مىرهانند . و چون رعايا از ايشان بيزارى جستند به وحشت افتادند و خواستند فرود آيند و سر به فرمان نهند ولى به كشتارگاه خويش مىرفتند . آنان را كشتند و بر تنه درختان بردار كردند تا عبرت ديگران شوند . تنها خردترين ايشان على از شمشير برهيد ، زيرا قبل از نزول حادثه خود به لشكرگاه سلطان آمده بود . اما ابو العباس شهر نفطه را در تصرف خويش در آورد و پدر ولايتعهدى او را تجديد كرد و او بسيارى از نفزاوه را نيز مطيع خود ساخت .
چون نفزاوه و نفطه او را صافى شد باز همتش به سوى ملك توزر اوج گرفت زيرا توزر جرثومهء شقاق و لانهء خلاف و نفاق بود . محمد بن يملول كه خبر آمدن او را به توزر شنيد از عاقبت كار خويش بيمناك شد و كوشيد تا با سردار دولت محمد بن الحكيم روابط دوستى برقرار كند ولى از آن سودى نبرد . زيرا هلاكت هر دو در يك سال بود . اوضاع توزر پريشان شد و پسران و برادرانش در هم افتادند و يك ديگر را كشتند . برادرش ابو بكر در زندان تونس در بند بود . سلطان آزادش كرد و از او پيمان گرفت كه سر از فرمان بر نتابد و باج و خراج را به موقع بپردازد . پس به توزر رفت و آنجا را در تصرف گرفت . امير ابو العباس صاحب قفصه و بلاد قسطيله از او خواست كه بر طبق معاهدهاى كه بسته است فرمانبردار او باشد ولى ابو بكر به سبب خوى خودكامگى كه در او بود با ابو العباس به منازعه برخاست . از اين پس توزر به به منزلهء مانعى در راه امارت او شد . به پدر خود سلطان ابو بكر نامه نوشت و او را به گرفتن توزر ترغيب كرد . سلطان ابو بكر در سال 645 نهضت فرمود و تا قفصه بيامد . خبر به ابو بكر بن يملول ، رسيد . به وحشت افتاد و ياران از گردش پراكنده شدند . نخست چنان نمود كه در فرمان سلطان است و براى استقبال او مىرود . اما كاتب او و كاتب پدرش على بن محمد تمودى معروف و مشهور كه همهء امور در دست او بود بگريخت و به بسكره رفت و در پناه يوسف بن مزنى قرار گرفت . سلطان راه خود به سوى توزر ادامه داد . ابو بكر بن يملول از شهر
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 409
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٠٩