بود . كه چون موحدين در مراكش بيعت المأمون را نقض كردند با آنان مخالفت ورزيد و او را به هنگام اذان صبح در راه مسجد كشتند .
مأمون حق اين فداكارى را رعايت كرد و برادرش عبد الحق و پسرانش احمد و محمد و عمر را گرامى داشت . چون در ميان موحدين پريشانى افتاد ، عبد الحق چنان نمود كه به حج مىرود ولى نزد سلطان المستنصر رفت و سلطان در دستگاه خود به او مقامى داد و بعضى اوقات براى دفع برخى شرور او را به حامه مىفرستاد .
سلطان ابو اسحاق بعد از كشته شدن محمد بن ابى هلال او را امارت بجايه داد . و چون ابن ابى عماره دعوت آغاز كرد و عصيان نمود او را به لشكرى از موحدين به سركوبى عرب و دفع تجاوز ايشان فرستاد . او نيز هر چه در توانست كشتار كرد . وى همواره در رياست معروف بود و به عزت و اجلال منسوب تا بمرد . پسران برادرش عبد العزيز : احمد و محمد و عمر به دنبال او از مغرب بيامدند و به حضرت سلطان با اكرام فراوان ، جاى گرفتند و از نعمت و جاه برخوردار شدند . احمد پسر بزرگتر بود . سلطان ابو حفص او را امارت قفصه ، سپس مهديه داد تا خود استعفا خواست و سلطان بپذيرفت .
سلطان ابو عصيده هنگامى كه از پايتخت بيرون مىرفت احمد را به جاى خود مىنهاد تا در آغاز قرن هشتم يعنى سال 703 درگذشت . پسران او ابو محمد عبد اللّه و ابو العباس احمد در حجر دولت و جو عنايت آن پرورش يافتند . ابو محمد عبد اللّه دختر ابو يعقوب بن يزد و تن شيخ دولت را به زنى گرفت و پس از او برادرش ابو العباس با دختر ابو محمد بن يغمور ازواج كرد . ابو ضربة اللحيانى ، برادر بزرگتر ، ابو محمد عبد اللّه را برگزيد و در زمرهء اصحاب خود در آورد . و همواره با او بود تا آنگاه كه حادثهء مصوح پيش آمد و بسيارى از منزلتش بيفزود تا بعد از شيخ ابو محمد بن القاسم او را وزارت خويش داد . پس از هلاكت شيخ موحدين ابو عمر بن عثمان در سال 742 او را شيخ موحدين نمود و با پسرش امير ابو زكريا صاحب بجايه نزد ملك مغرب كه از او يارى خواسته بود فرستاد . اين يارى خواستن براى دفع بنى عبد الواد بود .
ابو محمد عبد اللّه همراه فرزند سلطان برفت و وظيفهء سفارت خويش نيكو به جاى آورد و در ديگر مواقع به سفارت به نزد ملك مغرب مىرفت . حاجب ، ابن سيد الناس از مكانت او به رشك آمد و قصد آزار او نمود ولى سلطان به سخن او گوش فرا نداد . هنگامى كه امور دولت به دو دستهء امور جنگى و سياسى تقسيم شد و امور جنگى به سردار سپاه ابن الحكيم واگذار شد و امور سياسى به ابو عبد اللّه محمد بن عبد العزيز ، همواره او بود كه طرف مشورت سلطان واقع مىشد و راى و نظر او بود كه به كار بسته مىآمد . و او يكى از اركان مهم شد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 407
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٠٧