در گذشت امير ابو زكريا او را به جايش برگماشت و او حتى تا زمان امير ابو البقاء همچنان زمام امور را بر دست داشت . و ما باقى سرگذشت او را خواهيم آورد .
خبر از خروج زاب از فرمان امير ابو حفص و در آمدن به فرمان امير ابو زكريا صاحب بجايه و انتظام بسكره در قلمرو او
سلطان ابو اسحاق منشور امارت زاب را به فضل بن على بن مزنى از مشايخ بسكره داده بود و چنان كه گفتيم فضل نيز بدان كار پرداخت . چون سلطان هلاك شد برخى از جماعات عرب كه در روستاهاى زاب وطن داشتند با جماعتى از دشمنان فضل يار شدند و دست تطاول گشودند و در سال 683 به قتلش آوردند . عربها اميد آن مىداشتند كه زمام امور شهر به دست آورند ولى مشايخ بنى رمان آنان را از آنجا براندند و خود بر شهر مستولى شدند و با امير ابو حفص فرمانرواى تونس بيعت كردند و به اطاعت او گردن نهادند . اينان منتظر تجاوز منصور بن فضل بن مزنى بودند كه بعد از مرگ پدرش به تونس رفته بود . در باب او با سلطان ابو حفص سخن گفتند و او را به ايجاد حوادثى متهم كردند . سلطان فرمان داد در بندش كشند . به مدت هفت سال در زندان بود تا عاقبت از زندان بگريخت و به ميان كرفه از احياء هلال بن عامر رفت . اينان عربهايى بودند فرمانروايان جبل اوراس . بر آنان فرود آمد اسب و سلاحش دادند و او در سال 692 به بجايه آمد و بر سلطان وارد شد و او را به تصرف زاب برانگيخت . همچنين حاجب ، ابن ابى جبى را هدايا و تحف بسيار داد . و تعهد كرد كه دعوت امير ابو زكريا در زاب بر پاى دارد و باج و خراج آن ديار به او رساند .
سلطان بنواختش و منشور امارت زاب به او داد و لشكرى نيز به ياريش برگماشت منصور بن فضل به بسكره آمد ولى شهر در برابرش مقاومت ورزيد . چون مشايخ بنى رمان ميان خود و تونس مسافت زيادى مىديدند و به رسيدن يارى از آن سامان اميدى نداشتند .
و دشمنشان منصور بن فضل پاى مىفشرد ، اطاعت خود از ابو زكريا اعلام داشتند و بيعت خود نزد او فرستادند و تجاوز ابن مزنى را از سر خود دفع كردند و چنان قبول كردند كه امور شهر به دست يكى از امراى لشكر او باشد . ولى منصور بن فضل همهء توجهش به جمع آورى خراج بود . چون رسولان به بسكره رسيدند ، نزد آن سردار و منصور بن فضل بن مزنى رفتند و او را به شهر در آوردند و به فرمانش گردن نهادند . اين وضع همچنان ادامه داشت و ما در اخبار منصور بن فضل باز هم به اين مطلب اشاره خواهيم كرد . زاب همچنان در دعوت امير ابو زكريا و فرزندان او بود . تا آنگاه كه به حضرت استيلا يافت . ما نيز ان شاء اللّه در اين باب سخن خواهيم گفت .