پاى در ركاب آورده به سوى او مىآيد . از خشم سلطان هراسناك شد و اعراب نيز مضطرب شدند ابو القاسم را بيم آن بود كه چون سلطان برسد عربها او را تسليم سلطان كنند از اين رو از نزد ايشان برفت . نخست به تلمسان رفت و از آنجا به كشتى نشست و خويشتن به اندلس افكند و با پسر عم خود امير ابو اسحاق هر دو در تبعيدگاههاى خود در اندلس ماندند . در آنجا نيز اعمالى ناشايست از او بروز كرد و بىشرميها نمود . چون خشم فرمانروايان را بر انگيخت به مغرب رفت و در تينملل مدتى بزيست و سپس به تلمسان رفت و در آنجا بمرد . امير ابو اسحاق همچنان در جوار بنى الاحمر بماند و ما به ذكر اخبار او خواهيم پرداخت .
خبر از رفتن سلطان ابو عبد اللّه المستنصر به مسيله
چون به سلطان خبر رسيد كه ابو القاسم بن ابى زيد ، پسر عمش از بنى رياح بيعت گرفته و از ميان آنان به مغرب آمده است در سال 664 با سپاهيان موحدين و ديگر طبقات سپاه براى استقامت كار وطن و محو آثار فساد او و به فرمان در آوردن اعراب پاى در ركاب آورد . و يك يك بلاد را درنورديد تا به بلاد رياح رسيد . شبل بن موسى و قومش دواوده به باديه گريختند .
سلطان در مسيله فرود آمد كه پايان اوطان رياح بود . در آنجا محمد بن عبد القوى امير بنى توجين - از زناته - بار ديگر اظهار اطاعت كرد و به زيارت او تبرك جست . سلطان المستنصر نيز او را بپذيرفت و به جاى او نيكى كرد و خلعتها و ديگر جوايز چون اسبان راهوار با زين و ستام زرين به او ارزانى داشت و براى او خيمههاى وسيع از كتان بر پاى داشت . و بسى اموال و مواشى و سلاح و شهرى را كه مقر او بود و نيز اوماش از اعمال زاب را به او اقطاع داد و او از نزد سلطان به وطن خود باز گرديد .
سلطان به تونس باز گشت در حالى كه دلش لبريز از كينهء رياح بود و سر آن داشت كه به نحوى به چارهء آن مهم پردازد . دو روز پس از بازگشتش به حضرت در سال 665 هلال از موالى او بمرد . او را القائد مىگفتند وى را در دولت مقامى بود همپايهء سلطان . مردى دلير و نيكو كار و مهربان و اهل مدارا و دوستدار اهل علم و حاجتمندان بود . در امور خير آثارى مشهور دارد .
سلطان از هلاكت او سوگوار گرديد .
خبر از كشته شدن مشايخ دواوده
شبل بن موسى و قومش - از دواوده - در سرپيچى از فرمان سلطان محمد المستنصر مرتكب اعمالى شدند و با هر كس از اين خاندان كه به نزدشان مىرفت بيعت مىكردند و او را به پادشاهى بر برمىگزيدند نخست با امير ابو اسحاق ابراهيم بيعت كردند و پس از او با ابو القاسم بن ابى زيد ، پسر عم سلطان . سلطان در سال 664 بدان سو نهضت فرمود و اوطانشان را زير پى سپرد و آنان به صحرا شدند و از دور پيام دادند كه در فرمان اوىاند ، سلطان نيز به همين