تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
آنگاه متهم شد كه اموال ديوانى را خود بر گرفته و مصادره شد . چون آن اموال را ادا كرد از حبس و مرگ برهيد . به سبب كفايت و لياقتى كه در امور گرد آورى اموال خراج از آن برخوردار بود در كارهاى عمال نواحى مىنگريست و همواره تقصيرهاى آنان آشكار مىساخت و اين امر سبب مىشد كه آن عمل به ديگرى واگذار شود . بسيارى از اين عمال از متعلقان ابن ابى الحسين رئيس دولت بودند و هر يك خدمتى كرده و حقى بر او داشتند . از اين رو ابن ابى الحسين محارم راز سلطان و موالى خاص او را بر ضد لليانى تحريض كرد و اينان نزد سلطان سعايت كردند كه او را در مهديه آهنگ شورش است و سلطان را با او دل بد شد . روزى ابو العباس الغسانى نزد سلطان آمد و سلطان تا نظر او را در باب قتل لليانى بداند گفت : « اليوم يوم المطر » غسانى در پاسخ گفت : « و يوم دفع الضرر » سلطان دريافت . سلطان خواست كه بر آن بيفزايد ، غسانى اين مصراع خواند : « و العام عام تسعة كمثل عام الجوهرى » و اين ترغيب سلطان در كار لليانى بود . سلطان فرمان داد او را و ابن العطار را گرفتند . ابن العطار نيز از عمال او بود . و ابو زيد بن يغمور را مأمور كرد كه از آنان سخن پرسد و شكنجه كند تا همهء اموالشان را بستاند . در اين باز جست بيشتر توجه به لليانى بود . روزى در ايام باز جست هر روز بامدادان پگاه به محل كار خود مىرفت . گفتند كه قصد فرار به صقليه داشته است . از چند تن كه در اين كار با او دست داشتند سخن پرسيد آنان اقرار كردند . پس لليانى را به هلال سر كردهء غلامان غير عرب كه از بربرها بود سپردند . هلال او را بزد تا بمرد . سپس جسدش را به دست اوباش داد . آنان به هر سو كشيدند و سرش را بريدند . سپس خويشاوندانش و يارانش را به شكنجه و حبس كشيدند تا همه نابود شدند .

خبر از شورش ابو على مليانى در مليانه بر دست امير ابو حفص

مغرب اوسط ، از تلمسان و اعمال آن تا بجايه ، از آن زمان كه پدرش ابو زكريا بر آن غلبه يافته بود و تلمسان را فتح كرده بود و يغمراسن به اطاعت او در آمده بود در فرمان سلطان بود . ميان زناته در اين حدود فتنه و جنگ بود آن سان كه شيوه قبايل بزرگ است . مليانه در قسمت مغراوه در ناحيه‌اى متعلق به بنى ورسفيان بود . اينان باديه‌نشين بودند . گاه كه سايهء دولت اندكى در آن نواحى رو به ضعف مىرفت سر بر مىداشتند . ابو العباس مليانى از مشايخ مليانه مردى فقيه و راوى و ديندار بود . از اطراف به نزد او مىآمدند و كسب علم مىكردند . تا آنگاه كه رياست شوراى شهرش به او رسيد . پسرش ابو على جوانى عارى از صفات پسنديده و غرقه در غرور و جاه‌طلبى و پيرو هواهاى جوانى خويش بود . چون قدرت دولت را در آن نواحى ناچيز يافت در دلش هواى فرمانروايى پديد آمد و از فرمان خاندان ابو حفص سر بيرون كرد و دعوتشان به يكسو افكند و خود را فرمانروا خواند . خبر به سلطان ابو زكريا رسيد . برادر خود امير ابو حفص را همراه با ابو زيد بن جامع و طاغيه و برادر آلفونسو و طبقات سپاه نامزد فرو نشاندن آن فتنه نمود .