مورد عتاب واقع شدهاند و سپس پوزش خواستهاند و از خطايشان در گذشتهاند . ابن الابار با اين رساله كه نزد سلطان فرستاد در خشنودى خاطر و جلب رضايت او سعى كرده بود . آنگاه فرزند او المستنصر را شفيع قرار داد و سلطان بر او ببخشود و از گناهش بگذشت و بار ديگر منصب دبيرى خويش به دو داد . چون امير ابو زكريا بمرد المستنصر او را بر كشيد و با طبقهاى از مردم اندلس و تونس كه در مجلس حضور مىيافتند به مجلس خود فراخواند . ابن الابار مردى مغرور و خود پسند و تنگ حوصله بود . گاه المستنصر را به هنگام گفتگو تحقير مىكرد و تصرفات او را به ديده انتقاد مىنگريست . از اين رو المستنصر را با او خصومت افتاد بويژه آنكه ابن الابار همواره اندلس را بر ديگر بلاد برترى مىداد .
ابو الحسين احمد بن ابراهيم به سبب كينهء ديرينه از او نزد سلطان فراوان سعايت مىكرد . سبب آن بود كه چون ابن الابار در كشتى از بلنسيه آمد در بنزرت فرود آمد و نامهاى به او نوشت و غرض از رسالت خويش باز گفت . در آن نامه پدر ابو الحسين را به « المرحوم » توصيف كرده بود . چون او را آگاه كردند كه هنوز « مرحوم » نشده خنديد و گفت : پدرى كه مرگ و زندگيش دانسته نيست مردى گمنام است . اين خبر به ابو الحسين بردند ، در دل نهان داشت تا زمانى تلافى كند . اكنون كه به وزارت رسيده بود ، سلطان او را واداشت كه ابن الابار را از بجايه فراخواند . سلطان از او خشنود شد و او را از بجايه بخواند و به جاى پيشين در مجلس بنشاند . ابن الابار بار ديگر چنان كه خوى او بود به بدگويى و آزار سلطان پرداخت . از جمله روزى سلطان مىخواست به طالع فرزند خود الواثق آگاه شود . ابن الابار روز ديگر كاغذى آورد كه تاريخ ولادت و طالع الواثق را در آن نوشته بود . گفت كه چون در ستاره نگريسته است طالع او را نحس يافته . سلطان فرمان داد او را دستگير كنند . آنگاه به خانهاش ريختند و نوشتهها و كتابهايش را بردند . در ضمن تفتيش نوشتهها به كاغذى برخوردند كه در آن ابياتى بود با اين آغاز :
طغى بتونس خلف * سموه ظلما خليفه
سلطان خشمگين شد و گفت شكنجهاش كنند . سپس زير ضربات نيزه كشتندش اين واقعه در اواسط محرم سال 658 بود . آنگاه جسدش را آتش زدند و همهء كتابها و نوشتهها و يادداشتهايى كه از اين و آن شنيده بود و دواوينش را با او در آتش سوختند .
خبر از كشته شدن لليانى و سرگذشت او
اصل اين مرد از لليانه است از قراء مهديه - لام اول مضموم و لام دوم مكسور است - پدرش عامل مهديه بود و پسرش ابو العباس در آنجا پرورش يافت . خواندن و نوشتن آموخت و در علوم زبان حاذق گرديد . نزد ابو زكريا البرقى علم فقه آموخت . سپس به مطالعهء مذاهب فلاسفه پرداخت . براى طلب معاش كارهاى ديوانى را برگزيد و مأمور جمع آورى خراج گرديد .