تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
نارنج و سرو و ريحان و ياسمين و خيرى و نيلوفر و امثال آن كاشته بودند . در ميان اين باغها باغى پهناور بود و در وسط آن آبگير بزرگ همانند درياچه‌اى كه آب از يك قنات قديمى به آن مىريخت . اين قنات ميان چشمه‌هاى زغوان و قرطاجنه ، از درون زمين جارى بود . و باز در وصف اين سراى بستان گفته‌اند كه آبگير به قدرى پهناور بود كه زنان حرمسرا بر قايقها سوار مىشدند و بر روى آن به گونه‌اى مسابقه مىدادند . در دو طرف آبگير دو گنبد بود روبروى هم يكى كوچكتر از ديگرى بر پايه‌هاى مرمر بر آورده با سقفى از چوب و منقش به نقشهاى بديع . همچنين در اطراف باغ غرفه‌هايى بود رو به روى يك ديگر و قصرهايى دلپذير كه آب در آنها جارى بود . سلطان برخى مجالس بزرگ خود را در اين بستانسراى تشكيل مىداد و وصف آن در سراسر آفاق پراكنده شد .

خبر از فرار ابو اسحاق برادر او و بيعت قبيلهء رياح با او و حوادثى كه مقارن با اين احوال بود

امير ابو اسحاق ابراهيم تحت سرپرستى برادرش المستنصر بود و از سوء خلق و تحكم او در رنج بود . و سلطان نيز از او بيمناك بود . سلطان در سال 651 براى برخى امور ملك از پايتخت بيرون رفت و ابو اسحاق از لشكرگاهش بگريخت و به دواوده از قبيلهء رياح پيوست . آنان در روايا از نواحى نقاوس با او بيعت كردند و گرداگرد او را گرفتند و سر به فرمانش نهادند . از جمله كسانى كه با او بيعت كردند يكى هم ظافر غلام پدرش بود كه با المستنصر در نزاع بود . اينان پس از بيعت رهسپار بسكره شدند و آنجا را محاصره كردند . فضل بن على بن الحسين بن مزنى از مشايخ آن شهر شعار فرمانبردارى از ابو اسحاق آشكار ساخت ولى بزرگان شهر براى كشتن او دست به اقدام زدند . فضل بگريخت و در زمرهء ياران ابو اسحاق در آمد . سپس مردم بسكره بيعت كردند و مطيع او شدند . از آنجا به قابس رفتند و بر در شهر فرود آمدند . عربها از هر سو به ياريش شتافتند . سلطان المستنصر به كار او پرداخت و فرزندانش را بگرفت و همه را در قلعه حبس كرد و بر آنان موكلان گماشت . فضل بن على بن الحسين حيله‌اى به كار برد و رابطهء ميان ظافر و ابو اسحاق را تيره ساخت بدين گونه كه در تونس از روى نصيحت به خواهرش القا كرد كه ابو اسحاق بايد از ظافر بيمناك باشد ، او نيز برادر را آگاه كرد ، ابو اسحاق با ظافر دل بد كرد و از او جدا شد . ظافر نيز به مغرب رفت و از آنجا رهسپار اندلس گرديد . با رفتن ظافر جمع امير ابو اسحاق پريشان گرديد . و او خود نيز به تلمسان رفت و از آنجا رهسپار اندلس گرديد و بر سلطان محمد بن الاحمر فرود آمد . ابن الاحمر به رعايت حق پدرش ، براى او راتبه معين كرد . ابو اسحاق در آنجا در چند جنگ شركت جست و در جهاد فداكاريها نمود . سلطان المستنصر پى در پى براى ابن الاحمر هدايا و تحف مىفرستاد و مشايخ موحدين براى تحقيق در حال ابو اسحاق به نزد او مىرفتند . تا سلطان زنده بود اين وضع بر دوام بود . و ما از دوران