تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
را براى او آوردند . ابن مردنيش همچنان در آنجا فرمان مىراند تا آنگاه كه ابن هود به مرسيه غلبه يافت و او از آنجا به لقنت رفت . اين واقعه در سال 638 اتفاق افتاد و در آنجا بماند تا طاغيه بر شلونه در سال 644 او را از آنجا براند و از آب گذشته به تونس آمد . و البقاء للّه .

خبر از جوهرى ، آغاز و پايان كارش

نام اين مرد ، محمد بن محمد الجوهرى بود . در خدمت ابن اكما زير هنتاتى والى سبته و غماره از اعمال مغرب اشتهار داشت . مردى كاردان و جاه طلب بود . چون به تونس آمد به امور دولت پرداخت در ضمن بررسيهايش ديد خراج چادرنشينان افريقيه اعم از بربرها و اعراب ضبط نشده و به ديوان نرسيده است . دريافت كه آن مال را عمال و واليان خود بر گرفته‌اند . اين بود كه به افريقيه رفت و خراج گرد آورد و ديوان خراج در ضبط آورد چنان كه خود منطقه‌اى منفرد شد با اين اقدام نام او بر سر زبان ديگر عمال افتاد . سلطان ابو زكريا او را از مقربان خود ساخت و به نصايح و راهنماييهايش گوش نهاد . اين وقايع با مرگ ابو الربيع كنفيسى معروف به غريغر كه صاحب الاشغال پايتخت بود مقارن افتاد و به جاى او برگزيده شد . در حالى كه چنين منصبى را جز به بزرگان مشايخ موحدين نمىدادند ، سلطان به او داد ، زيرا به كفايت او و رنجى كه در انجام مهمات امور تحمل مىكرد آگاه بود . جوهرى نيز از مقام جديد خويش براى بر آوردن نيازهاى خويش بهره مىجست و آن را وسيلهء رسيدن به آرزوهاى خود قرار داد . نشان سپهسالاران گرفت و صاحب خيل و رباط گرديد و آنان را هر گاه كه نيازش مىافتاد براى سركوب باديه‌نشينان به كار مىبرد . در اثناء اين احوال ابو على بن النعمان و ابو عبد اللّه بن ابى الحسن را بدان سبب كه احترام و خضوع لازم به جاى نياورده بودند مورد خشم قرار داد و آن دو نيز نزد سلطان از او به سعايت پرداختند و سلطان را از غائله عصيان او بيمناك كردند . از سوى ديگر گاهگاه نيز از او اعمالى سر مىزد كه به زيان سلطان بود . مثلا روزى سلطان در باب ارزيابى نيروى يكى از اهل خلاف و عصيان با او مشورت مىكرد ، گفت : مرا بر درگاه تو هزار سپاهى است هر جا خواهى ايشان را گسيل دار . سلطان از او روى برگردانيد و آن سخن را دليل بر صحت سخن ساعيان گرفت . و بدان هنگام كه سلطان ، عبد الحق بن يوسف بن ياسين را با زكريا فرزند خود به بجايه فرستاد ، جوهرى اظهار كرد كه اين اقدام به سعى او بوده است و بايد تعهد كند كه به دستورهاى او عمل نمايد و با برنامه‌هاى او كار كند . عبد الحق اين سخن با امير ابو زكريا بگفت ، سلطان به هم بر آمد و از استبداد و تحكم جوهرى سخت به خشم آمد . همهء اين امور گرد آمدند تا محقق شد كه جوهرى را قصد خودكامگى است . پس سلطان ابو زكريا در سال 639 او را بگرفت و او را به دست دشمنانش ابن برعان [ 1 ] و ندرومى سپرد تا از او سخن پرسند . جوهرى بر
هامش
[ ( 1 ) ] نسخهءA: نريمان . نسخهءB: برتمار .