تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
عذاب و شكنجه تاب آورد . روزى او را مرده در زندانش يافتند . گويند خودش را خفه كرده بود . پيكرش را بر راه افكندند . آنان كه از مردن او خوشدل بودند به انواع مورد اهانتش قرار دادند . والى اللّه المصير .

خبر از فتح تلمسان و دخول بنى عبد الواد در دعوت حفصيه

امير ابو زكريا از آن پس كه در افريقيه دعوى استقلال كرد و آنجا را از خاندان عبد المؤمن - چنان كه گفتيم - جدا ساخت ، همواره آهنگ آن داشت كه به مراكش دست اندازى كند و بر كرسى دعوت استيلا جويد و مىپنداشت كه اين كار به يارى زناته صورت خواهد پذيرفت و به نيروى ايشان به آن هدف عالى خواهد رسيد . از اين رو با امراى زناته در نهان رابطه بر قرار كرد و نامه و رسول مىفرستاد و با احيائى از بنى مرين و بنى عبد الواد و توجين و مغراوه دوستى مىورزيد . يغمراسن از آن هنگام كه به اطاعت خاندان عبد المؤمن در آمده بود در قلمرو خويش دعوت ايشان بر پاى مىداشت و همچنان با دوستانشان دوست بود و با دشمنانشان سر ستيز داشت . الرشيد - از بنى عبد المؤمن - در حق او نيكى بسيار كرد و شرايط دوستى و يك رنگى به جاى آورد و براى او هدايا و تحف مىفرستاد . سلطان ابو زكريا از پيوستن الرشيد و يغمراسن در بيم افتاد و خواست كه كارى كند كه يغمراسن به او تقرب جويد . در همين احوال عبد القوى ، امير بنى توجين ، و چند تن از فرزندان منديل بن عبد الرحمان ، امراى مغراوه ، از ستم يغمراسن به دادخواهى نزد او آمدند و كار يغمراسن را بس حقير جلوه دادند و او را برانگيختند كه بر تلمسان دست يابد و زناته را با خود متحد سازد تا با نيرويى كه گرد مىآورد بتواند دولت موحدين را در مراكش زير پاى در درنوردد . اين سخنان سبب شد كه ابو زكريا موحدين و ديگر سپاهيان را به حركت به سوى تلمسان بسيج كند . در اين لشكر كشى اعراب بدوى از بنى سليم و رياح را كه در طاعت او بودند نيز شركت داد . در سال 639 با چنين لشكرى گران پاى در ركاب آورد و بر مقدمه عبد القوى بن العباس و فرزندان منديل بن محمد را براى گرد آورى سپاه از اوطانشان زناته ، قبايل وابسته به ايشان و نيز احياء زغبه احلاف خود از اعراب بفرستاد و مقرر داشت كه در مرزهاى بلادشان به آنان خواهد رسيد . چون به صحراى زاغز در جنوب تيطرى كه پايان جولانگاههاى رياح و سليم در ناحيهء مغرب بود رسيد ، عربها از حركت با زن و فرزند در ركاب سلطان تن زدند و عذرها آوردند . امير ابو زكريا چاره‌اى جز اظهار لطف و مدارا نداشت . عربها باز هم همراه او حركت كردند . تا به تلمسان رسيدند . در آنجا سپاهيان موحدين و زناته و عرب تجمع كردند . و رسولان به سوى يغمراسن روان شدند و او را به اطاعت دعوت كردند ولى نوميد باز گرديدند . چون سپاهيان موحدين به ساحت شهر فرود آمدند و يغمراسن و جماعتش براى گفتگو بيرون آمدند ابو زكريا آنان را زير باران تير گرفت . آنان بگريختند و پشت ديوارها پنهان شدند و از حمايت باروها باز ماندند و جنگجويان توانستند از