كتب تدوين يافته بود از بر مىدانست و فلسفه را دوست مىداشت و كتابهاى فلسفى مىخواند .
به علومى چون كيميا و سيميا و سحر و شعبده آزمند بود . و از شرايع قديم و كتابهايى كه بر پيامبران نازل شده بود چون تورات خبر داشت با احبار يهود مجالست مىنمود آن سان كه او را به انصراف از اسلام و گرايش به يهود متهم كرده بودند . پس از او پسرش عبد اللّه بن عبد الواحد به امارت رسيد . عبد اللّه نيز بر سنت پدر بود . مخصوصا در فرا گرفتن علم سحر و توجه به صنعت كيميا . چون سلطان ابو الحسن مرينى از كار برادر خود عمر بپرداخت و فتنهء مغرب فرو نشست و همه در زير پاى او و سپاهيانش نور ديده آمد ، عبد اللّه بن عبد الواحد سكسيوى نيز به فرمان او گردن نهاد و پسر خود به گروگان او داد و هدايا تقديم داشت و شرط ضيافت به جاى آورد . سلطان بپذيرفت و خشنودى خويش به او اعلام كرد .
آن هنگام كه سلطان در قيروان منكوب شد و اوضاع مغرب پريشان گرديد و بلاد مراكش از مشايخ خالى گرديد ، بزرگان مصامده را رأى بر آن قرار گرفت كه به مراكش سرازير شوند و سراسر آن را ويران سازند . زيرا از اين شهر بدان سبب كه مقر فرمانروايى و مركز بسيج سپاه بود كينه به دل داشتند . عبد اللّه سكسيوى نيز با آنان متفق شد و خراب كردن مساجد را به سبب تنفرش از آنها ، او بر عهده گرفت و اين حكايت همچنان مذكور و مشهور بماند .
ولى اين تصميم جامهء عمل نپوشيد زيرا دولتى مقتدر در فاس تشكيل شد و بنى مرين بر سلطان ابو عنان گرد آمدند . اينان نيز هر يك به مستقر خويش رفتند .
چون سلطان ابو عنان از كار پدر خود فراغت يافت و بر مغرب اوسط مستولى گرديد و بنى عبد الواد زمام كارهاى او به دست گرفتند ، برادرش ابو الفضل كه در اندلس دور از خان و مان مىزيست ، آهنگ آن كرد كه براى طلب حق خويش از آب بگذرد و به مغرب آيد . راهنماى او را به سوس آورد و او را بر عبد اللّه سكسيوى فرود آمد . او نيز مأوايش داد و در كارى كه در پيش داشت ياريش نمود . ابو عنان چون خبر بشنيد عزم سركوب آنان نمود و وزير خود فارس بن ميمون را به جنگشان فرستاد و او لشكرهاى مغرب را در حركت آورد و در سال 754 به ساحت او فرود آمد . عبد اللّه در دامنه كوه شهرى بنا كرده بود و آن را قاهره ناميده بود .
فارس بن ميمون او را سخت در محاصره افكند تا به مصالحه تن در داد بدين گونه كه شرط كرد كه پيمانى را كه با ابو الفضل بسته است لغو كند و او را واگذارد تا هر جا كه خواهد برود .
چنان كه شيوهء سلطان بود با او پيمان دوستى بست و لشكر از آنجا ببرد .
در ايام سلطان ابو سالم ، پسر عبد اللّه با نام محمد و معروف به ايزم - در زبان بربرى - به معنى شير بر او خروج كرد و بر پدر غلبه يافت . عبد اللّه ، به عامر بن محمد هنتاتى بزرگ مصامده در آن عهد و عامل سلطان به ايشان پيوست و از او خواست كه به لشكرى ياريش دهد .
عامر وعدهء يارى داد ولى يك سال به اهمال سپرى ساخت . عاقبت عبد اللّه نزد سلطان ابو سالم
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 291
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٩١