ابن هوا در سر بود كه قوم او به دست او صاحب دولت خواهند شد و اين چيزى بود كه كاهنان و فالگيران به او گفته بودند و از اين رو در آن ايام منتظر ظهور دولتى از مغرب بودند .
گويند با ابو حامد غزالى ديدار كرد و آنچه در دل داشت با او در ميان نهاد و با او از سرنوشت اسلام در آن اقطار و اختلال دولت سخن گفت و چون امام غزالى از كسانى كه داراى عصبيتاند و از قبايلى كه داراى توان و قدرتاند سؤال كرد محمد بن تومرت از سستى اركان دولت و عدم قدرتى كه بتواند در تقويت ملك و ملت اقدامى كند حكايت كرد . محمد بن تومرت در حالى كه درياى دمان علم و شهاب فروزان دين بود ، به مغرب باز گرديد . در مشرق با ائمه اشعريان از اهل سنت آشنا شده بود و از ايشان علم آموخته بود و طريقهء ايشان را در انتصار عقايد سلف و دفاع از آن با براهين عقليهاى كه چون مشتى بر سينة اهل بدعت بود ، فرا گرفته بود و به آراى ايشان در باب تأويل متشابهات آيات و احاديث گرايش يافته بود و حال آنكه اهل مغرب در باب تأويل ، در عقايد سلف دور افتاده بودند . و متشابهات را به همان گونه كه نازل شدهاند پذيرفته بودند ابن تومرت مردم مغرب را مورد طعن قرار داد و آنان را به پذيرفتن قول به تاويل واداشت و در تمام اصول عقايد ، مذهب اشاعره را پذيرفت . پس پيشوايى اشاعره را اعلان كرد و تقليد از ايشان را واجب شمرد و بر وفق آراى ايشان به تأليف كتب پرداخت . از كتابهاى اوست المرشده در توحيد . از جمله آراى او قول به عصمت امام على بن ابى طالب است آن سان كه شيعهء اماميه معتقدند و در اين باب كتاب خود را در امامت تأليف كرد . اين كتاب با اين عبارت آغاز مىشود : « اعزما يطلب » و اين عبارت به منزلهء نام كتاب تلقى شد . ابن تومرت به طرابلس رفت . شهرى كه ابتداى بلاد مغرب است . در آنجا بر طبق مذهب خويش به فتوا نشست علماى مغرب را كه از عقايد او عدول ورزيدهاند نكوهش نمود .
آنگاه به تدريس علم و امر به معروف و نهى از منكر - آن گونه كه در توانش بود - پرداخت و بدين سبب آزار بسيار ديد . سپس به بجايه رفت . در آن ايام العزيز بن المنصور بن الناصر بن علناس بن حماد از امراى صنهاجه در آنجا فرمان مىراند . العزيز مردى اسرافكار و نوشخوار و لذتجوى بود . ابن تومرت اعمال او و يارانش را انكار كرد و سخنان درشت گفت . روزى كه در كوچهها به نهى از منكر پرداخته بود حوادثى رخ داد كه سبب خشم سلطان و خواص او شد . پس آهنگ آزارش نمودند . ترسان از بجايه بيرون رفت و به ملاله - يك فرسنگى بجايه - در آمد . بنى ورياكل از قبايل صنهاجه در آن ايام در ملاله بودند و آنان را نيرو و قدرت بود . او را پناه دادند . سلطان صاحب بجايه از مردم ملاله خواست كه تسليمش كنند آنان سر برتافتند و با سلطان سخنان درشت گفتند . ابن تومرت در ميان آن قوم بماند و چندى به تدريس علم پرداخت . چون از درس فراغت مىيافت نزديك شهر بر سر جاده روى صخرهاى مىنشست . آن صخره در آن روزگار معروف شده بود . در آنجا اصحابش به ديدارش مىشتافتند و در همانجا بود كه صحابى بزرگش عبد المؤمن بن على ، با عمش كه به قصد حج بيرون آمده
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٣٧