در تقليد از غرب ادامه مىدهيم . به خدا پناه مىبرم از آنچه فردا در دل خود نهفته دارد .
بدين مناسبت ، اشاره مىكنم كه اگر زن شيفتهء آن است كه زيور و زيبايى خود را آشكار كند و با هر شيوهاى زنانگىاش را نمايان سازد ، بسيارى از مردان هم شيفتهء آنند كه شخصيت خود را بروز دهند و حتّى از طريق دروغ و نيرنگ شهرت به دست آورند . اگر زن نسبت به كسى كه در زيور و زيبايى با او رقابت مىكند ، كينه پيدا مىكند و حسد مىورزد ، مردان شيفتهء شهرت ، نسبت به كسى كه اسم و رسمى دارد بيشتر كينه دارند و حسد مىورزند .
در سال 1957 يك نويسندهء مصرى مقالهاى منتشر كرد و در آن ، فتواى شيوخ الازهر مبنى بر تحريم پوشيدن « مايو » براى زن را به باد تمسخر گرفته بود و از آن جمله ، چنين گفته بود : اسلام از اينگونه فتوا بيزار است . من هم مكالمهاى در رد آن مقاله نشر كردم و ثابت نمودم كه شيوخ الازهر سخن اسلام و قرآن را گفتهاند و به آيهء
« وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ » ،
استدلال كردم .
پس از مدتى تصادفا به همراه يكى از دوستان ، شيخى را ديدم . هنگامى كه جلسهء ما شكل گرفت ، اين شيخ به من رو كرد و گفت : تو چگونه پوشيدن « مايو » را حلال مىدانى و فتواى شيوخ الازهر به تحريم آن را ردّ مىكنى ؟
گفتم : برعكس ، من فتواى شيوخ را تأييد و ديدگاه مخالفان آنان را تكذيب كردم .
گفت : چنين نيست . من آن مجلّهاى كه تو مقالهات را در آن منتشر كردى نگه داشتم تا با تو روبهرو شوم .
گفتم : آن را بياور . او با شتاب بلند شد و مجلّه را آورد و همچون فردى پيروز در ميدان نبرد با كمال شجاعت به خواندن آن پرداخت .
گفتم : چه ديدى ؟ او مبهوت ماند و دستش سست شد . در اين جلسه - به حمد اللّه - دوستم سيد و شيخى از خويشاوندان آن شيخ نيز حضور داشتند و اين دو شاهد هم اكنون كه ما ، در سال 1969 ميلادى هستيم زندهاند . من براى اقدام اين شيخ بر تكذيب