اين قول است : مفعول « يدعو » محذوف مىباشد و تقدير چنين است : يدعو الأصنام .
« من » مبتدا و لام ، لام ابتداست . « ضره » مبتداى دوم و « أقرب » خبر مبتداى دوم و جمله مبتداى دوم و خبر آن ، صلهء « من » .
« لَبِئْسَ الْمَوْلى » .
« لام » در جواب قسم محذوف واقع شده است و جملهاى كه از قسم و جوابش تشكيل شده است خبر براى مبتداى اوّل است كه عبارت باشد از : « لمن » .
تفسير
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ .
تو اين چيز را حق مىبينى و آنچيز را باطل ، لكن نمىدانى كه آيا ديدگاهت درست است ؟ ضامن درستى ديدگاه تو چيست ؛ زيرا ممكن است آنچه تو حق مىبينى ، باطل و آنچه را باطل مىدانى در واقع ، حق باشد .
راهى براى تشخيص درست از نادرست وجود ندارد ، مگر اينكه به منبع اين شناخت و به عاملى كه آن را به وجود آورده است رجوع كنى و اگر آن عامل درست باشد ، شناخت هم درست خواهد بود و گرنه ، شناخت باطل مىباشد ؛ زيرا فرع تابع اصل است .
بار ديگر پرسش تكرار مىشود : معيار درست براى شناخت چيست ؟ و با چه چيزى مىتوانيم درست را از نادرست تشخيص بدهيم ؟
گروهى از فلاسفه مىگويند : تنها معيار شناخت درست تجربه حسى است .
ديگران مىگويند : اين ملاك ، عقل است و حواس ابزارهاى او مىباشند . امّا قرآن كريم در آيهاى كه ما درصدد تفسير آن هستيم ، سه عامل شناخت را بيان مىكند :
اوّل : تجربهء حسى كه مقصود از واژهء « علم » است . دوم : عقل كه مراد از واژهء « هدى » مىباشد . سوم : وحى كه مقصود از « كتاب منير » است . تجربه حسى عامل شناخت ، تنها در ماديات است ؛ زيرا تنها ماديات زير پوشش حس قرار مىگيرند و دايرهء تجربه ،