در كودكى با هواى نفسم مخالفت كردم و هنگامى كه زمانهام ، مرا به پيرى و بزرگسالى رسانيد .
أطعت الهوى عكس القضيّة ليتني * ولدت كبيرا ثمّ عدت إلى الصّغر
فرمانبردار هواى نفسم شدم . اى كاش بزرگسال زاده مىشدم و آنگاه به كودكى باز مىگشتم .
وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً .
مراد از « أشدّ » ، بلوغ و رشد است . خلاصهء معناى آيه چنين مىباشد : ديوار از آن دو كودك بود و زير آن ، مالى دفن شده بود . خداوند اراده كرد كه اين مال را براى آن دو نگه دارد و بهوسيلهء برپا داشتن ديوار ، آن را از تباه شدن حفظ كند ، تا اينكه آنها بزرگ و خردمند شوند و آن مال را خودشان از زير ديوار بيرون آورند . پدر اين دو از شايستگان بود و خداوند به سبب صالح بودن انسان مؤمن ، فرزند و نيز فرزند فرزند او را اصلاح مىكند . ازاينرو ، پروردگارم به من دستور داد كه آن ديوار را اصلاح كنم و من نيز چنين كردم . اين بود تفسير آنچه كه فهميدن و سكوت دربارهء آن برايت دشوار مىنمود .
اندرز و پيام اين داستان ، آن است كه انسان نبايد دچار عجب و خودبينى شود و در حالى كه تنها يكى از ابعاد چيزى را مىداند ، نبايد بهطور مطلق دربارهاش حكم صادر كند ، بلكه بايد با دقت ، تمام ابعاد را بررسى و برخى از آنها را با برخى ديگر مقايسه كند و آنگاه بهترين را مورد توجه قرار دهد ، زيرا مصلحتها و زيانها با يكديگر در هم آميختهاند ، چرا كه هيچ امر سودمندى بىزيان و هيچ زيانآورى بدون سود نيست و ميزان هميشه اكثريت است .