واثق :
مطمئن .
وادى :
بيابان ، سرزمين ، صحرا ، فاصلهى ميان تپهها و كوهها .
وادى بريدن :
بيابان را پيمودن .
واديدن :
باز نگريستن ، تأمّل كردن ، دقت كردن .
و اصل :
رسنده ، رسيده ( به مقصود ) ديداركننده .
واعظ :
پنددهنده ، موعظهگر ، نصيحتگو .
واقعه :
رخداد ، حادثه ، مرگ . ( روز واقعه : روز مرگ / 299 )
واقف :
آگاه ، باخبر .
واله :
سرگردان ، حيران ، شيفته .
وثاق :
اتاق ، حجره ، خانه .
وجد :
شادى ، نشاط . ( اهل وجد : اهل شادى و خوشگذرانى ) .
وجه :
چهره ، روى ، جهت ، سوى .
وحشى وضع :
وحشى صفت ، انسناپذير ، داراى وضع و حالت وحشى .
وداع :
بدرود گفتن ، خداحافظى ، جدا شدن .
وراى :
آن سو ، پشت ، پس .
ورد :
دعا ، ( ورد سحرى : دعاى صبحگاهى )
ورد :
گل سرخ .
ورطه :
جاى هلاك و گرفتارى ، مهلكه ، گل و باتلاق ، گرداب ، ( در اصل لغت : زمين پست ، گودال ) .
ورع :
زهد ، پرهيز ، تقوا ، پارسايى .
وسمه :
مادهى سياه رنگى كه براى رنگ كردن ابروان به كار مىرود و از برگ گياهى به همين نام به دست مىآيد .
وصال :
پيوستن ، ديدار . رسيدن به معشوق و بهرهمندى از ديدار او .
وصمت :
عيب ، ننگ .
وصول :
دريافت ، رسيدن .
وضع :
حالت ، موقعيت ، نهادن ، قرار دادن .
وظيفه :
مستمرّى ، جيره ، حقوق ماهانه .
وعظ :
پند ، اندرز ، نصيحت .
وقار :
متانت ، سنگينى .
وقف :
اختصاص دادن مالى به موضوعى خاص ، ايستادن ، اقامت كردن .
وقوف :
واقف شدن ، آگاهى يافتن ، آگاهى .
وكيل :
كسى كه كارى به او واگذار شده ، كارگزار ، مباشر .
ولا :
دوستى .
ولوله :
شور و غوغا ، جوش و خروش .
ه
هاتف :
فرشتهى غيبى ، فرشتهى پيامآور ، پيامدهنده ، آوازدهنده ، پيامآور غيبى .
هاروت :
نام يكى از دو فرشتهاى است كه خداوند آنها را - به درخواست خودشان - بر زمين فرستاد تا در ميان مردم داورى و آنان را هدايت كنند . اما آن دو در سرزمين بابل به نافرمانى و عصيان و گناه مبتلا شدند و خداوند ايشان را - به كيفر