تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 762

مساهمون:

ص٧٦٢

22

در سنبلش آويختم از روىِ نياز * گفتم من سودازده را كار بساز
گفتا كه لبم بگير و زلفم بگذار * در عيش خوش آويز نه در عمر دراز

23

مردى ز كَنندهء در خيبر پرس * اسرار كرم ز خواجه‌ى قنبر پرس
گر طالب فيض حق به صدقى حافظ * سرچشمه‌ى آن ز ساقىِ كوثر پرس

24

چشم تو كه سِحر بابل است استادش * يا رب كه فسونها برواد از يادش
آن گوش كه حلقه كرد در گوشِ جمال * آويزه‌ى دُر ز نظم حافظ بادش

25

اى دوست دل از جفاى دشمن دركش * با روى نكو شراب روشن دركش
با اهل هنر گوى گريبان بگشاى * وز نااهلان تمام دامن دركش

26

ماهى كه نظير خود ندارد به جمال * چون جامه ز تن بركشد آن مشكين‌خال
در سينه دلش ز نازكى بتوان ديد * ماننده‌ى سنگ خاره در آب زلال

27

در باغ چو شد باد صبا دايه‌ى گل * بربَست مشاطه‌وار پيرايه‌ى گل
از سايه به خورشيد اگرت هست امان * خورشيد رُخى طلب كن و سايهء گل

28

لب بازمگير يك زمان از لب جام * تا بستانى كامِ جهان از لب جام
در جامِ جهان چو تلخ و شيرين به هم است * اين از لب يار خواه و آن از لب جام
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 762 | شمس الدين حافظ