تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١

15

با مى به كنار جوى مىبايد بود * وز غصّه كناره جوى مىبايد بود
اين مدّت عمر ما چو گل ده روز است * خندان‌لب و تازه‌روى مىبايد بود

16

اين گل ز بر هم نفسى مىآيد * شادى به دلم از او بسى مىآيد
پيوسته از آن روى كنم همدمىاش * كز رنگ وىام بوىِ كسى مىآيد

17

از چرخ به هر گونه همىدار اميد * وز گردش روزگار مىلرز چو بيد
گفتى كه پس از سياه رنگى نبود * پس موىِ سياهِ من چرا گشت سفيد

18

ايّام شباب است شراب اولىتر * با سبز خطان باده‌ى ناب اولىتر
عالم همه سر به سر رباطيست خراب * در جاىِ خراب هم خراب اولىتر

19

خوبانِ جهان صيد توان كرد به زر * خوش خوش بر از ايشان بتوان خورد به زر
نرگس كه كُله‌دار جهان است ببين * كاو نيز چگونه سر در آورد به زر

20

سيلاب گرفت گِرد ويرانه‌ى عمر * و آغاز پُرى نهاد پيمانه‌ى عمر
بيدار شو اى خواجه كه خوش خوش بكِشد * حمّال زمانه رخت از خانه‌ى عمر

21

عشق رخ يار بر من زار مگير * بر خسته دلان رند خَمّار مگير
صوفى چو تو رسم رهروان مىدانى * بر مردم رند ، نكته بسيار مگير