8
ماهم كه رُخَش روشنى خور بگرفت * گرد خط او چشمهى كوثر بگرفت
دلها همه در چاهِ زنخدان انداخت * و آنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
9
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت * وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكنى خيال خود را بفرست * تا درنِگَرَد كه بىتو چون خواهم خفت !
10
نى قصّهء آن شمع چِگِل بتوان گفت * نى حالِ دلِ سوختهدل بتوان گفت
غم در دلِ تنگ من از آن است ، كه نيست * يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت !
11
اوّل به وفا مىِ وصالم در داد * چون مست شدم جامِ جفا را سر داد
پرآب دو ديده و پر از آتش دل * خاكِ ره او شدم به بادم بر داد
12
نى دولت دنيا به ستم مىارزد * نى لذّت مستىاش الَم مىارزد
نه هفت هزارساله شادىّ جهان * اين محنت هفت روزه غم مىارزد
13
هر دوست كه دم زد ز وفا دشمن شد * هر پاكروى كه بود ، تردامن شد
گويند شب آبستن و اين است عجب * كو مرد نديد از چه آبستن شد ؟
14
چون غنچهى گل قرابهپرداز شود * نرگس به هواى مىْ قدحساز شود
فارغ دلِ آن كسى كه مانند حباب * هم در سرِ ميخانه سرانداز شود