تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤

36

اى سايهء سنبلت سمن پرورده * ياقوتِ لبت دُرّ عدن پرورده
هم چون لب خود مدام جان مىپرور * زان راح كه روحىست به تن پرورده

37

گفتى كه تو را شوم مدار انديشه * دل خوش كن و بر صبر گمار انديشه
كو صبر و چه دل ؟ كآنچه دلش مىخوانند * يك قطره‌ى خون است و هزار انديشه

38

آن جام طرب شكار بر دستم نه * وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن مى كه چو زنجير بپيچَد بر خود * ديوانه شدم بيار بر دستم نه

39

با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نى * كنجىّ و فراغتىّ و يك شيشه‌ى مىْ
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پى * منّت نبريم يك جو از حاتم طى

40

قسّام بهشت و دوزخ آن عقده‌گشاى * ما را نگذارد كه درآييم ز پاى
تا كى بود اين گرگ‌ربايى ، بنماى * سرپنجه‌ى دشمن‌افكن اى شير خداى

41

اى كاش كه بخت سازگارى كردى * با جور زمانه يار يارى كردى
از دست جوانىام چو بربود عنان * پيرى چو ركاب پايدارى كردى

42

گر همچو من افتاده‌ى اين دام شوى * اى بس كه خرابِ باده و جام شوى
ما عاشق و رند و مست و عالم‌سوزيم * با ما منشين اگر نه بدنام شوى