تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
كردن ، وزن كردن ) كنايه از كار عبث است . ] 5 - اشتياق ديدار و جدايى - دور از جان تو - مرا به چنان حالى افكنده كه به زودى تاب و توان و شكيبايىام از دست خواهد رفت . [ دور از تو ، علاوه بر مفهوم جدا از تو و در هجران تو ، به معناى « از تو دور باد » و « دور از جان تو » نيز هست و در اينجا ، اين مفهوم مورد نظر است . ] 6 - يا رب ! اين نكته را به چه كسى مىتوان گفت كه آن معشوق زيباى « هر جايى » چهره‌ى خود را به هيچ‌كس در اين عالم نشان نداده است ؟ ! [ هر جايى ، علاوه بر مفهوم رايج آن - كه بار معنايى منفى دارد ( يعنى هرزه‌گرد ، بدكاره ) در اين بيت مفهوم خاصى دارد كه مىتوان از آن به « همه‌جايى » تعبير كرد . يعنى آن كه در همه جا هست اما هيچ‌كس او را نمىبيند . اين نكته ، به يك اصل مهم عرفانى نظر دارد و آن اصل وحدت وجود است كه در انديشه‌ى برخى عارفان ، به ويژه جلال الدين مولوى ، محى الدين بن عربى و حافظ ، جلوه و بازتاب بيشترى يافته است . مقصود از وحدت وجود ، در نهايت اختصار اين است كه هر چه در عالم هست از اوست ، پس هر چه هست اوست و جز او چيزى نيست . به تعبير جمال الدين اصفهانى : كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا إله الّا هو ! شاعر در اين بيت اعجاب مىكند كه چرا معشوقى كه در همه جا هست و همه عالم جلوه‌گاه جمال اوست ، به كسى رو نشان نمىدهد ؟ ! ] 7 - اى ساقى ، چمنى كه گل بر آن روييده ، بىگل روى تو زيبايى و جذبه‌اى ندارد . با قامت شمشادگون خود به چمن بخرام تا باغ را زينت ببخشى ! 8 - اى معشوقى كه درد تو درمان ناكامىهاى من و ياد تو مونس و همدم من در گوشه‌ى تنهايى است ؛ 9 - ما در دايره‌ى سرنوشت - كه خود آن را رقم زده‌اى - مانند نقطه‌ى مركز دايره ، بىحركت و تسليم اراده‌ى توايم . هر لطفى كنى و هر فرمانى كه بدهى [ آن را به جان مىپذيريم . سرنوشت و تقدير الهى را به دايره‌اى مانند كرده و خود را به نقطه‌اى كه از يك‌سو ثابت و بىحركت و از سوى ديگر محاط بر دايره و بنابراين تسليم محض است ! ] 10 - در عالم رندى و وارستگى ، فكر و انديشه‌ى خود را اصل و ملاك عمل قرار دادن ، ( يعنى خودرأيى ) وجود ندارد ؛ زيرا كه در اين مذهب و اين مكتب ( مكتب رندى ) خودبينى و خودرأيى ، كفر است ! 11 - اى ساقى ، از اين دايره‌ى آبى آسمان ، دلم خون است . شراب بده تا مشكل خود را در جام مينايى حل كنم . [ حل كنم ، ايهام ظريفى دارد ، نخست آن كه با نوشيدن شراب و سرمستى ، مشكل را از ميان بردارم و ديگر آن كه گويى مشكل ماده‌اى است كه آن را در داخل جام شراب مىشود حل كرد و به صورت محلول در آورد . البته روشن است كه مفهوم نخست منظور نظر شاعر است . مينا ، به معنى