تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
بياموزمت كيمياىِ سعادت : * ز هم صحبتِ بد جدايى ، جدايى !
مكن حافظ از جورِ دوران شكايت * چه دانى تو اى بنده كارِ خدايى ؟
1 - سلامى مانند بوى خوش مهر و دوستى بر آن دلبرى باد كه مردمك چشم روشنايى است . [ روشنايى را به چشمى مانند كرده كه دلبر ، مردمك آن چشم است . يعنى او نه تنها مانند نور و روشنايى ، بلكه خود ، روشنگر روشنايى است . روشنايى از وجود او نور مىگيرد ! ] 2 - درودى مانند نور دل پارسايان بر آن يار باد كه مانند شمع خلوتگاه پارسايان و روشنگر محفل و دل آنان است . 3 - از ياران و همدمان ، هيچ‌كدام را بر جاى خود باقى نمىبينم ! اى ساقى كجايى كه دلم از غصه و اندوه خون شد ! 4 - از كوى مغان رو مگردان ؛ زيرا كه كليد گشايش مشكلات را در آنجا مىفروشند [ و آن ، شراب صافى ناب است كه با نوشيدن آن غم‌ها فراموش و دشوارىها آسان مىشود ! ] 5 - اگر چه دنيا مانند عروسى است در كمال زيبايى ، اما رسم بىوفايى را از حد گذرانده است . 6 - اگر دل خسته‌ى من همتى داشته باشد ، هرگز از سنگ دلان مرهمى نخواهد خواست ! [ موميايى ، ضماد و مرهمى است كه براى شكستگى اعضا يا در رفتن مفصل‌ها و كوفتگى در طب قديم تجويز مىشده است . در اينجا مطلق مرهم و دارو منظور است . ] 7 - از دست زهد آميخته به ريا و زرق صوفيان به تنگ آمده‌ام . شراب صوفىافكن كجا مىفروشند [ تا بر اين صوفيان بنوشانم و آنان را از اين گرفتارى به خودبينى و ريا نجات دهم ! ] 8 - دوستان آن گونه پيمان دوستى را شكستند كه گويى دوستى و رفاقتى هرگز در ميان نبوده است ! 9 - اى نفس طمع كار ! اگر تو مرا رها كنى و به حال خود بگذارى ، در عين فقر و درويشى ، بسى پادشاهى خواهم كرد . [ همان سلطنت فقر منظور شاعر است . بنگريد به شرح غزل 488 بيت هفتم . ] 10 - راه رسيدن به خوشبختى را به تو مىآموزم ( و آن اين است : ) از همنشين بد دورى كن ، دورى كن ! [ كيمياى سعادت ، علاوه بر تشبيه سعادت به كيميا ، به كتاب معروف امام محمد غزالى ، متفكر قرن ششم با همين نام ( يعنى كيمياى سعادت ) نيز ايهام دارد . ] 11 - اى حافظ ، از جور و ستم روزگار شكايت مكن . اى بنده آخر تو از كار خدايى - از آن چه كه در مشيت و اراده‌ى خداوند است - چه مىفهمى ؟ !