تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
كنى . [ چون با طلوع خورشيد ، روز فرا مىرسد و عمر كوتاه صبح پايان مىيابد ، مىگويد : من هم حاضرم مانند صبح جانم را فدا كنم اما به شرط آن كه تو رو بنمايى ، همچنان كه پس از مرگ صبح ، خورشيد چهره مىنمايد ! ] 5 - همان گونه كه وزش مداوم نسيم صبا موجب شكوفا شدن غنچه مىگردد ، من هم آن قدر براى تو دعا مىكنم و بر تو مىدمم تا مانند گل شكوفاشده ، خرم و خندان از پس پرده‌ى غيب بيرون بيايى . [ همت ، در اصطلاح عرفانى ، توجه كامل دل به سوى خداوند ، دعا و زارى است . دم همت گماردن ، يعنى نفس همت خود را - نفس دعاى خود را - به موضوعى اختصاص دادن . مرسوم بوده - و هست - كه وقتى دعا مىكنند به شخص يا چيز مورد نظر فوت مىكنند . مقصود از دميدن ، همين كار است . ] 6 - در شب تيره‌ى جدايى از تو ، جانم به لب رسيد ؛ اكنون زمان آن است كه مانند ماه درخشان طلوع كنى [ و روشنگر شب تيره‌ى جدايى شوى و مرا از رنج جدايى برهانى ! ] 7 - از اشك چشمانم ، دو صد جوى به راهگذر تو روان كرده‌ام ، به اميد آن كه تو مانند سرو كنار جوى ، خرامان بيرون بيايى . [ مىگويد آن قدر در جدايى تو اشك ريخته‌ام كه در مسير تو دو صد جوى جارى شده است . چون سرو را در كنار جوى مىكارند ، آرزو مىكند كه سرو قامت يار در كنار جويبار اشك او برافراشته شود ! ] 8 - حافظ ؛ نگران نباش ؛ زيرا كه آن دلبر زيبا ، مانند يوسف مصرى ، سرانجام بازمىگردد و تو - مانند يعقوب - از كلبه‌ى غم و اندوه بيرون مىآيى . [ اشاره دارد به داستان حضرت يوسف و جدايى او از يعقوب و رنجى كه يعقوب در آرزوى ديدار فرزند تحمل كرد . ]

495 - آهنگِ گلستان كن !

مىْ خواه و گل افشان كن از دهر چه مىجويى * اين گفت سحرگه گل ، بلبل تو چه مىگويى ؟
مَسنَد به گلستان بر تا شاهد و ساقى را * لب گيرى و رخ بوسى مِىْ نوشى و گُل بويى
شمشاد ، خرامان كن و آهنگِ گلستان كن * تا سرو بياموزد از قدِّ تو دلجويى
تا غنچه‌ى خندانت دولت به كه خواهد داد * اى شاخِ گل رعنا از بهر كه مىرويى ؟
امروز كه بازارت پرجوشِ خريدار است * درياب و بِنِه گنجى از مايه‌ى نيكويى
چون شمعِ نكورويى در رهگذرِ باد است * طرْفِ هنرى بربند از شمعِ نكورويى
آن طرّه كه هر جعدش صد نافهء چين ارزد * خوش بودى اگر بودى بوييش ز خوش‌خويى
هر مرغ به دستانى در گلشنِ شاه آمد * بلبل به نواسازى حافظ به غزل‌گويى
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 731 | شمس الدين حافظ