1 - يك روز سحرگاهان به باغ رفتم تا گلى بچينم . ناگهان آواز بلبلى به گوشم رسيد .
2 - بلبل بيچاره ، مانند من گرفتار عشق گلى شده بود و در آن چمنزار فرياد و خروشى افكنده بود .
3 - در آن باغ و چمن مىگشتم و پيوسته به آن گل و بلبل نگاه مىكردم و مىانديشيدم .
4 - گل در اوج زيبايى و بلبل در كمال عشق و دلدادگى بود . نه از جانب گل لطفى و نه در عشق و حالت بلبل تغييرى ايجاد مىشد . [ گل همچنان با زيبايى خود نسبت به بلبل بىتوجه بود و بلبل با وجود اين در عشق خود پايدار . ]
5 - هنگامى كه آواز بلبل در دلم اثر كرد ، چنان دگرگون شدم كه تاب تحمل را از دست دادم .
6 - در اين باغ گل بسيارى شكفته مىشد اما هيچكس بىرنج خار گلى از آن نچيده است .
7 - اى حافظ ، از گردش روزگار اميد گشايش كارها را نداشته باش . روزگار سراپا عيب است و هيچ مهربانى و فضيلتى ندارد . [ چرخ استعاره از آسمان است و مقصود از مدار چرخ ، گردش روزگار است . ]
466 - در سر هوس ساقى
اين خرقه كه من دارم در رهنِ شراب اولى * وين دفترِ بىمعنى غرقِ مىِ ناب اولى
چون عمر تَبَه كردم چندان كه نگه كردم * در كنجِ خراباتى افتاده خراب اولى
چون مصلحتانديشى دور است ز درويشى * هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولى
من حالتِ زاهد را با خلق نخواهم گفت * اين قصّه اگر گويم با چنگ و رباب اولى
تا بىسروپا باشد اوضاعِ فلك زين دست * در سر هوسِ ساقى ، در دست شراب اولى
از همچو تو دلدارى دل برنَكَنَم آرى * چون تاب كشم بارى زان زلف به تاب اولى
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون آى * رندىّ و هوسناكى در عهدِ شباب اولى
1 - اين خرقه كه من دارم ، همان بهتر كه در گرو شراب باشد و اين دفتر شعر بىمعنى ، در شراب ناب غرق شود بهتر است .
2 - چون عمرم را تباه كردهام ، هر چه مىنگرم مىبينم ، همان بهتر كه در گوشهى ميخانه ، مست و خراب افتاده باشم .
3 - چون مصلحتانديشى از درويشى و وارستگى به دور است ، همان بهتر كه سينهام پر از آتش