تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
1 - زيبايى تو ، مانند عشق من به كمال و اوج خود رسيده است . اما شاد باش ؛ زيرا كه اين دو هرگز زوال نمىيابند . [ با توجه به اين باور كهن كه هر چيز چون به كمال رسد ، رو به زوال مىآورد ، مىگويد : نگران نباش كه اين حكم درباره‌ى عشق من و زيبايى تو ( كه هر دو در اوج كمال است ) مصداق ندارد ! ] 2 - اين كه عقل بتواند نقشى زيباتر از جمال تو را تصور كند ، موضوعى است كه حتى در وهم و گمان هم نمىگنجد . [ در تصور نمىگنجد اين كه عقل بتواند ، تصويرى زيباتر از چهره‌ى تو تصور كند ! ] 3 - اگر فقط يك روز در تمام عمرم ديدار و وصال تو نصيبم شود ، لذت همه‌ى عمر برايم حاصل شده است . 4 - در آن لحظه كه با تو هستم ، يك سال در نظر من مانند يك روز است و زمانى كه از تو دورم ، يك لحظه مانند يك سال طولانى است ! 5 - اى عزيز ! من چگونه مىتوانم خيال و تصوير روى تو را در خواب ببينم ؟ زيرا كه ، چشم من از خواب جز تصور و خيالى در خود ندارد . [ مقصود آن است كه در دورى تو ، خواب و قرار ندارم . خواب حتى در تصور چشمانم نمىگنجد ! ] 6 - بر دلم رحم كن ؛ زيرا كه از عشق روى تو ، تن ناتوانم مانند هلال ماه باريك شده است . 7 - اى حافظ ، اگر خواهان وصال دوست هستى ، شكايت مكن . تو بايد بيش از اين‌ها درد جدايى را تحمل كنى !

465 - آواز عندليب

رفتم به باغ صبحدمى تا چِنَم گلى * آمد به گوش ناگهم آواز بلبلى
مسكين چو من به عشق گلى گشته مبتلا * و اندر چمن فكنده ز فرياد غلغلى
مىگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم * مىكردم اندر آن گل و بلبل تأمّلى
گل يار حُسن گشته و بلبل قرينِ عشق * آن را تفضّلى نه و اين را تبدُّلى
چون كرد در دلم اثر آوازِ عندليب * گشتم چنان كه هيچ نماندم تحمّلى
بس گل شكفته مىشود اين باغ را ولى * كس بىبلاىِ خار نچيده‌ست از او گلى
حافظ مدار اميد فرج از مدارِ چرخ * دارد هزار عيب و ندارد تفضّلى