دَع التَّكاسُلَ تغنَم فَقَد جَرى مَثَلٌ * كه زادِ راهروان چُستى است و چالاكى
اثر نماند ز من بىشمايلت ، آرى * ارى مَآثِرَ مَحْياىَ مِن مُحَيّاكِ
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند ؟ * كه چون صفات الهى ، وراى ادراكى !
1 - داستان اشتياق خود را با چشمى گريان نوشتم . بيا كه بىتو از شدت غم و اندوه به جان آمدم .
2 - بارها ، از روى شوق ، از دو چشمانم پرسيدهام : اى منزلگاههاى سلمى سلمايتان كجاست ؟
[ مقصود از منازل سلمى ، چشمان شاعر است . مىگويد : اى دو چشم من ، شما كه منزلگاه سلمى هستيد ، از او چه خبر داريد ؟ او در كجاست ؟ ]
3 - واقعهاى شگفتانگيز و حادثهاى عجيب است اين كه من به عنوان مقتول شكيبايم و قاتل من شكايت دارد ! [ قتيل ، به معناى مقتول است . على الاصول بايد مقتول يا بستگان او شكايت كنند اما در اين ماجرا ، قاتل ( يعنى معشوق ) شاكى است ! ]
4 - چه كسى صلاحيت و جرأت دارد كه بر دامان پاك تو عيبى بگيرد ؟ زيرا كه تو ، مانند شبنمى كه بر برگ گل مىنشيند ، پاك هستى .
5 - هنگامى كه قلم آفرينش ، موجودات آبى و خاكى را رقم زد و آفريد ، از خاك پاى تو ، به گل و لاله طراوت و تازگى بخشيد . [ نسخهى قزوينى در مصراع اول خاك پاك تو ضبط كرده است . خاك پاى - مطابق نسخهى خانلرى - تناسب معنايى بيشترى دارد . ]
6 - اى ساقى ، باد صبا بوى خوش عبير را مىافشاند ؛ برخيز و خورشيد تاك خوشبو و پاكيزه را بياور . [ خورشيد تاك ( شمسة كرم ) ، استعاره از شراب است . يعنى شراب را به خورشيدى مانند كرده كه سرچشمهى آن تاك است . ]
7 - كاهلى و سستى را رها كن تا سود يا بى ؛ زيرا مثل رايجى است كه مىگويد : توشهى سالكان و راه پويان ، فرزى و چابكى است .
8 - بىروى تو و در دورى از تو ، از من اثرى باقى نماند . آرى ، نيكويىهاى زندگى خود را از روى تو مىبينم . [ روى توست كه زندگى را در نظرم زيبا و نيكو جلوه مىدهد . بىروى تو زندگى براى من مانند مرگ است . ]
9 - حافظ چگونه مىتواند از اوصاف زيبايى تو سخن بگويد ؛ زيرا كه مانند صفات الهى ، فراتر از ادراك و فهم هستى . [ همچنان كه اوصاف الهى در فهم و درك ما نمىگنجد ، زيبايى تو نيز فراتر از فهم ماست . مصراع دوم مطابق نسخهى خانلرى است . ضبط قزوينى چنين است : كه همچو صنع خدايى وراى ادراكى . ]