رَبيعُ العُمْرِ فى مَرعى حِماكُم * حَماكَ اللّهُ يا عَهْدَ التَّلاقى
بيا ساقى بده رطلِ گرانم * سَقاكَ اللّهُ مِنْ كأسٍ دِهاقِ
جوانى بازمىآرد به يادم * سماع چنگ و دستافشان ساقى
مى باقى بده تا مست و خوشدل * به ياران برفشانم عمر باقى
درونم خون شد از ناديدنِ دوست * الا تَعساً لايّامِ الْفِراق
دُموعى بَعْدَكُم لا تَحْقِروها * فَكَم بَحْرٍ عَميقٍ مِنْ سَواقى
دمى با نيك خواهان متّفق باش * غنيمت دان امورِ اتّفاقى
بساز اى مطربِ خوشخوانِ خوشگو * به شعرِ فارسى صوتِ عراقى
عروسى بس خوشى ، اى دختر رز * ولى گهگه سزاوارِ طلاقى
مسيحاىِ مُجرّد را برازد * كه با خورشيد سازد هم وِثاقى
وصال دوستان روزىِّ ما نيست * بخوان حافظ غزلهاىِ فِراقى
1 - از آن هنگام كه سليمى در عراق ماندگار شد ، از دورى او مىبينم ، آن چه مىبينم . [ به تعبير فارسى ، چها كه نمىبينم ! چه رنجها كه نمىكشم ! سليمى و سلمى ، از معاشيق عرب است مانند ليلى در ادب فارسى ؛ در اينجا مطلق معشوقه ، مراد است . ]
2 - اى ساربانى كه به منزلگاه دوست مىروى ، اشتياق من به سواران شما طولانى شد . [ يعنى اشتياق من به ديدن سواران كجاوههاى كاروان شما - زيبارويان كاروان - افزون شد ؛ زيرا كه معشوق من در ميان اين كاروان است . ]
3 - عقل و خرد را در زايندهرود بينداز و با آهنگ خوش جوانان عراقى ، شراب بنوش . [ گل بانگ ، علاوه بر آواز خوش و آواى بلبل ، نام لحن و آهنگى در موسيقى قديم نيز بوده است . مقصود از عراق ، اصفهان و به طور كلى عراق عجم است . ]
4 - بهار زندگانى در چراگاه كوى شماست ؛ اى دوران وصال ، خدا تو را در پناه خود گيرد ! [ در حمايت خود بدارد . ]
5 - اى ساقى ، بيا و جام سنگين شراب را به من بده . خداوند تو را از جامى لبريز سيراب كند .
[ بنوشاند . ]
6 - شنيدن صداى چنگ و ديدن رقص و دست افشانى ساقى ، باز مرا به ياد جوانى مىاندازد .
[ جوانى را به يادم مىآورد . ]