7 - شراب باقى مانده در ساغر را بده تا سرمست و شادمان ، باقىماندهى عمر خود را نثار دوستان و ياران كنم .
8 - از نديدن دوست دلم خون شد . روزگار جدايى نابود باد . [ هان ، مرگ و نابودى ، بر روزگار جدايى باد ! ]
9 - اشكهاى مرا - كه پس از شما ريختم - كوچك مشماريد . چه بسا درياى ژرف كه از جوىها پديد مىآيد . [ چه درياها كه زاد از جويباران ( دكتر شفيعى كدكنى با اندكى تغيير ) . ]
10 - با نيك خواهان لحظهاى همدم و سازگار باش و كارهاى اتفاقى را غنيمت بدان . [ يعنى اين كه دوستان نيك خواه با تو همراه باشند ، اتفاق نادرى است كه هميشه پيش نمىآيد . پس چنين اتفاقى را بايد غنيمت شمرد ! ]
11 - اى مطرب خوشخوان خوشآواز ، آهنگ عراقى را با شعر فارسى بنواز . [ با شعر فارسى ، آهنگى در پردهى عراق ساز كن . پردهى عراق نام دستگاهى در موسيقى بوده است . ]
12 - اى دختر تاك - اى شراب - تو عروس بسيار زيبا و جذابى هستى ؛ ولى گاهگاه سزاوار طلاقى ! [ يعنى گاهى بايد تو را ترك كرد . دختر رز ، استعاره از شراب است . مقصود آن است كه نبايد پيوسته شراب نوشيد . ]
13 - همنشين و همخانه شدن با خورشيد ، فقط برازندهى مسيحاى وارسته از بند تعلقات مادى است . [ با اشاره به ماجراى معراج عيسى مسيح و ماندگار شدن او در فلك چهارم - كه برج خورشيد است و ازاينرو او را همنشين خورشيد گفتهاند - مىگويد : هر كسى چنين لياقتى را ندارد كه با خورشيد همنشين شود . مقصود آن است كه براى رسيدن به مقامات روحانى بايد از تعلقات رها و مجرد شد . ]
14 - حافظ ، غزلهاى جدايى و هجران را بسراى ؛ زيرا كه ديدار دوستان بهره و نصيب ما نيست .
461 - آبروى لاله و گل
كَتَبْتُ قِصّةَ شَوقى و مِدْمَعى باكى * بيا كه بىتو به جان آمدم ز غمناكى
بسا كه گفتهام از شوق با دو ديدهى خود * ايا مَنازِلَ سَلْمى فَايْنَ سَلْماكِ ؟
عجيب واقعهاى و غريب حادثهاى * انَا اصْطَبَرْتُ قَتيلًا و قاتِلى شاكى !
كه را رسد كه كند عيب دامنِ پاكت * كه همچو قطره ، كه بر برگِ گل چكد ، پاكى
ز خاك پاى تو داد آبروى لاله و گل * چو كِلكِ صُنع رقم زد به آبى و خاكى !
صبا عبير فشان گشت ، ساقيا برخيز * وَ هاتِ شَمْسَةَ كَرْمٍ مُطَيَّبٍ زاكى