رسوا مىكنى . [ مقصود از هفت پرده ، هفت پردهى چشم است كه عبارتند از صلبيّه ، مشيميّه ، شبكيّه ، عنكبوتيّه ، عنبيّه ، قرنيّه و ملتحمه . مىگويد : اشك مرا از نهانگاه چشم بيرون مىكشى و راز مرا افشا و مرا رسوا مىكنى ! ]
3 - با بوى گيسوى خود ، روندهى كاهل و كندروى مانند باد صبا را به زنجير مىكشى و به كار وادار مىكنى . [ باد صبا را وامىدارى تا بوى زلف تو را با خود به هر سو بپراكند . ]
4 - هر لحظه به ياد آن لب شرابى رنگ و چشم مستت ، مرا از خلوتگاه خود به سوى ميخانه مىكشانى .
5 - گفتى : بايد سر تو به فتراك ما بسته شود . اگر تو زحمت اين بار را مىكشى ، براى من ( سر نهادن بر فتراك تو ) بسيار آسان و دلخواه است . [ فتراك ، تسمهى چرمينى است كه بر زين اسب مىبندند و شكار را از آن مىآويزند . ]
6 - در برابر چشم و ابروى تو ، چه چارهاى براى دل خود بينديشم ؟ آه از اين كمان ابرو كه بر من بيمار مىكشى [ و با تير مژگانت دلم را مجروح مىكنى . يعنى ابروان يار را مانند كمانى تصور كرده كه به سوى عاشق كشيده شده و مژگان يار مانند تيرى است در اين كمان ! مىگويد : براى دل بيمارم ، در برابر چنين تير و كمانى چه چاره كنم ؟ ]
7 - اى گل تازه شكفته كه از اين خار كناره مىگيرى ، به سوى من برگرد ؛ زيرا كه من چشم زخم و آسيبها را از تو دور مىكنم . [ معشوق را به تازه گل و خود را به خارى در پاى گل مانند كرده است .
مىگويد : همچنان كه خار محافظ گل است و مانع مىشود كه كسى به گل دست بزند و آن را پرپر كند ، من نيز چشم بد را از جان تو دور مىكنم . ]
8 - اى حافظ ، تو كه شراب مىنوشى و گيسوى دلدار را نوازش مىكنى ، ديگر از نعمتهاى روزگار چه مىخواهى ؟ [ يعنى ، چه نعمتى بالاتر از اين است كه « يك دست جام باده و يك دست زلف يار » را گرفته باشى ؟ ]
460 - وصال دوستان
سُلَيمى مُنْذُ حَلَّت بالعِراقِ * الاقى مِنْ نواها ما الاقى
الا اى ساروان منزل دوست * الى رُكْبانِكُم طالَ اشْتياقى
خرد در زندهرود انداز و مِىْ نوش * به گُل بانگِ جوانانِ عراقى