10 - اگر چه من حافظ شهرم ، اما وجودم به يك جو نمىارزد ؛ مگر آن كه تو از روى لطف و بزرگوارى ، يار من باشى . [ من به عنوان حافظ قرآن و حافظ شاعر ، شهرهى شهرم اما بىوجود تو به يك جو نمىارزم . ارزش وجود من در وابستگى به عشق توست . ]
458 - شرط اول قدم
اى دل آن دم كه خراب از مىِ گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمتِ قارون باشى
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند * چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
در رهِ منزل ليلى كه خطرهاست در آن * شرطِ اوّل قدم آن است كه مجنون باشى
نقطهى عشق نمودم به تو هان سهو مَكُن * ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ؟ ره ز كه پرسى ؟ چه كنى ؟ چون باشى ؟ !
تاجِ شاهى طلبى ، گوهرِ ذاتى بنماى * ور خود از تخمهى جمشيد و فريدون باشى
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان * چند و چند از غمِ ايّام جگر خون باشى
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى !
1 - اى دل ، در آن لحظه كه از شراب گلگون مست و خرابى ، بدون داشتن زر و گنج ، حشمت و شكوهى بالاتر از صد قارون دارى .
2 - در جايى كه درويشان را بر صدر مىنشانند ، اميدوارم كه تو - از نظر جاه و مقام - از همه بالاتر و افزونتر باشى .
3 - در راه منزل ليلى كه بسيار خطرها در آن است ، شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى .
[ يعنى ديوانهوار عاشق باشى . مانند مجنون ، شيفته باشى . مجنون به قيس بنى عامر ، عاشق ليلى نيز ايهام دارد . ]
4 - من ، مركز دايرهى عشق را به تو نشان دادم . آگاه باش و فراموش مكن ؛ و گرنه تا به خود بيايى از دايرهى عشق بيرون افتادهاى . [ عاشقان و سالكان را به حلقهى دايرهاى مانند كرده و معشوق را به مركز اين دايره كه همه به دور آن مىگردند . لازمهى اين گردش و بودن در اين حلقه توجه به مركز دايره و قرار گرفتن در شعاع جاذبهى مركز است ؛ و گرنه ، سالك به زودى از اين حلقه بيرون مىافتد . ]