شيرازى ، مىرقصند و به خود مىنازند . [ به طور غير مستقيم از شعر خود تعريف كرده است . مىگويد :
زيبارويان از اين كه با شعر حافظ مىرقصند ، به خود مىنازند ! ]
441 - نسيم طرّهى دوست
چه بودى ار دلِ آن ماه مهربان بودى ؟ * كه حالِ ما نه چنين بودى ار چنان بودى
بگفتمى كه چه ارزد نسيمِ طرّهى دوست * گَرَم به هر سر مويى هزار جان بودى
براتِ خوشدلىِ ما - چه كم شدى يا رب - * گَرَش نشانِ امان از بدِ زمان بودى
گَرَم زمانه سرافراز داشتىّ و عزيز * سريرِ عزّتم آن خاكِ آستان بودى
ز پرده كاش برون آمدى چو قطرهى اشك * كه بر دو ديدهى ما حكمِ او روان بودى
اگر نه دايرهى عشق راه بربستى * چو نقطه حافظِ سرگشته در ميان بودى
1 - اگر آن دلبر ماهرو مهربان مىبود ، چه مىشد ؟ اگر او مهربان مىبود ، حال ما نه چنين بود كه اكنون هست . [ ماه ، استعاره از معشوق ماهروست . ]
2 - اگر در هر سر مويم هزار جان مىداشتم ، آنگاه مىگفتم كه بوى گيسوى يار چه قدر مىارزد .
[ يعنى ارزش بوى گيسوى يار ، از هزار جان بيشتر است . مىگويد : من اگر در هر سر موى خود هزار جان مىداشتم ، همه را فداى يار مىكردم تا مشخص شود كه گيسوى يار و بوى خوش آن چه ارزشى دارد . ]
3 - خداوندا ، از دستگاه آفرينش چه كم مىشد اگر بر حوالهى شادى ما مهر و نشان امان ، از حوادث روزگار ، زده مىشد ؟ [ چنين تصور مىكند كه حواله و حكمى به عنوان شادى هركس - از جمله شاعر - صادر شده است كه مهر تأمين - يعنى مهرى كه نشانهى در امان بودن است - بر آن زده نشده است . مقصود آن است كه شادى ما پايدار نيست و حوادث زمان ، آن را تهديد مىكند . ]
4 - اگر روزگار ، مرا سرافراز و گرامى مىداشت ، خاك آستان دوست تخت عزت و ارجمندى من مىشد . [ يعنى نشستن بر خاك آستان درگاه دوست براى من مانند جلوس بر تخت عزت و قدرت ، ارزشمند و دلخواه است . ]
5 - اى كاش ، همان گونه كه اشك از پردهى چشم من بيرون مىجهد ، معشوق نيز از پردهى غيب بيرون مىآمد و چهره مىنمود تا هر حكم و فرمانى را كه صادر مىكرد بر دو چشم خود مىنهادم .